راه شهيد همت...

چگونه راه شهيد همت را ادامه دهيم؟! چگونه همت وار رفتار كنيم؟!


ما تنهــــــا با کسانـــــی کـــار داریـــــم که رهـــرو عشــــقنـد ...


" شهیــد مجیـــد پـازوکــــی "

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 13:14  توسط جلال الدين حامي  | 

پیام شهید همت برای فرمانده سپاه

شهید همت رو به دو رزمنده کرد و گفت: شما دو نفر از این ساعت می‌روید پیش آقای محسن رضایی و به او می‌گویید برود به امام بگوید دیگر از این ساعت لشکری به اسم حضرت رسول نداریم، چون بچه‌ها حرف‌شنوی ندارند.

خبرگزاری فارس: پیام شهید همت برای فرمانده سپاه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 9:51  توسط جلال الدين حامي  | 

روایتی از لباس شستن شهید همت

سردار فلکی گفت: آخرین دیدار بنده با شهید همت زمانی بود که از طرف شهید رستگار کالکی را خدمت ایشان بردم تا به او نشان دهم، او در حال شستن لباس بود و هنگامی که آب آن را می‌گرفت، کالک را نگاه کرد.

خبرگزاری فارس: روایتی از لباس شستن شهید همت

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1391ساعت 9:51  توسط جلال الدين حامي  | 

هـر چـه بـاشـد نـعـمـت اسـت...


هـیـچ راهـی بـرای آن کـه از آیـنـده بـاخـبـر شـویـم و بـدانـیـم کـه چـه در انـتـظـار مـاسـت وجـود نـدارد.

پـس ای نـفـس، بـر خـدا تـوکـل کـن و صـبـر داشـتـه بـاش . . .

هـمـه چـیـز از جـانـب او سـت کـه مـی رسـد و ایـن چـنـیـن هـر چـه بـاشـد نـعـمـت اسـت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 6:6  توسط جلال الدين حامي  | 

توبه = پاکی

> توبه = پاکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 13:6  توسط جلال الدين حامي  | 

چرا شرمنده نمی شوم!

به اینها میگن مرد...

چرا شرمنده نمی شوم …

به کدامین شهید بابا می گویی؟؟

چرا شرمنده نمی شوم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 5:58  توسط جلال الدين حامي  | 

ژرف‌ترین غم عالم


وقتی می‌روی آرزوی ماندن می‌کنی...


وقتی برمی‌گردی باور نمی‌کنی که برگشتنی بودی، نه ماندنی...


و این ژرف‌ترین غم عالم است...


.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 15:54  توسط جلال الدين حامي  | 

تنـــــها پـروانــــــه هــا مـی دانــــنـــــــد

تنـــــها پـروانــــــه هــا مـی دانــــنـــــــد
شــــهـادت از شـــــــــــهــــــد شــــیرین تـر است...
.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 16:54  توسط جلال الدين حامي  | 

رؤیاے آیت الله بهجت درمورد فتنه 88؛قبل از وقوع »

رؤیاے آیت الله بهجت درمورد فتنه 88؛قبل از وقوع »

در دیدارے که اواخر سال86 با ایشان داشتم فرمودند:

« آقای خمینے را خواب دیدم که جلوے من نشسته،ضعیف و رنجور.
ناگهان سکته کرد و ازدنیارفت.
این بدین معناست که نهضت ایشان تا کنون بوده،ولے دچار مشکل مےشود.
براے پیشگیرے از آسیب،به آقای خامنه اے پیغام دادم که :
من براے پیشگیرے از آسیب اقداماتے انجام دادم،شما هم کارهایے را انجام دهید»

بعد به اینجانب فرمودند:شما هم کارے بکنید.
گفتم:غیر از دعاوذکر چه مےتوان کرد؟
فرمودند:«قربانے وصدقه موثر است»

آیت الله ریشهرے

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 14:53  توسط جلال الدين حامي  | 

جوان 27 ساله ای به نام جهان آرا

فرماندهان عراقی در پاسخ به سوال صدام که چرا نمی توانيد وارد شهر خرمشهر شويد ، گفته بودند :
جوان 27 ساله ای به نام جهان آرا مانع از اين کار می شود‌ !
" جوانی که با همرزمانش و با مقدار بسیار کمی سلاح توانستند جلوی 400 تانک و چند لشکر رو بگیرند "
درود بر روح پاک تمامی شهدای ایران زمین ♥
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 10:30  توسط جلال الدين حامي  | 

دیده‌بانی به نام «ممد گره»

تعداد گونی‌ها زیاد بود و شاید به دویست هم می‌رسید. از آن جالب‌تر دیدم یک نفر جارو به دست گرفته و خاک‌های روی گونی را جارو می‌کند و پایین می آید. خوب که دقت کردم ممد‌گره را شناختم.

خبرگزاری فارس: دیده‌بانی به نام «ممد گره»

 عقب نشینی گسترده عراق در سال 1361 باعث تغییرخط پدافندی بچه های همدان شد و شهر سر پل ذهاب از امنیت نسبی برخوردار شود. درمیان نیرو های اثر گذار خط مقدم که تلاش آنان بسیار محسوس است، نیروهای دیده‌ بان رزمنده هستند که با شجاعت مثال زدنی پیشانی لشگرها و تیپ‌ها را تشکیل می‌دهند. دیده بانان باید دارای ایمان قوی باشند تا بتوانند ساعت ها در شرایط سخت، جابجایی و فعالیت های نیروهای عراقی را رصدکنند و پیروزی یا شکست نیروها مدیون تلاش آنهاست.

به ‌ارتفاع شهید صفایی رسیدم. دیدم از پایین تا بالای تپه با گونی‌های پر از خاک پله درست کرده‌اند. تعداد گونی‌ها زیاد بود و شاید به دویست هم می‌رسید. از آن جالب‌تر دیدم یک نفر جارو به دست گرفته و خاک‌های روی گونی را جارو می‌کند و پایین می‌آید. خوب که دقت کردم «ممد ‌گره» را شناختم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 16:58  توسط جلال الدين حامي  | 

سفارش شهید همت برای عزاداری عاشورا+تصویر نامه

 بسیار دلم می‌خواست بتوانم عاشورا را شهرضا باشم و عجیب علاقه به سینه‌ زدن و عزاداری در این روز بزرگ را داشتم ولی به علت اینکه در اینجا کسی نبود و در ضمن کار بسیار زیاد بود، لذا نتوانستم بیایم؛ به آقا بگویید به جای من هم سینه بزند.

خبرگزاری فارس: سفارش شهید همت برای عزاداری عاشورا+تصویر نامه

شهید همت که در آبان ماه 1359 در سنگر جهاد و مقاومت غرب کشور حضور داشت، طی نامه‌ای برای خانواده‌اش نوشت:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 10:26  توسط جلال الدين حامي  | 

معاش آقا چگونه تامین می‌شود

آیت‌الله رسولی محلاتی که به عنوان قدیمی‌ترین و نزدیک‌ترین یار و امین امام، ویژگی منحصر به فردی در میان اصحاب آن حضرت دارد، پس از رحلت بنیان گذار جمهوری اسلامی، عهده‌دار یکی از مهمترین شئون بیت مقام معظم رهبری«مدظله» گردید. حضور و همکاری آیت‌الله رسولی و دیگر اصحاب دیرین و ریشه دار حضرت امام خمینی در کنار مقام معظم رهبری، نشان از پایداری یاران راستین امام در خط امام و وفاداری آنها به مهمترین میراث امام یعنی ولایت فقیه است.

آیت‌الله رسولی همواره به موازات مسئولیت های مهم در بیت حضرت امام و بیت مقام معظم رهبری و نیز سایر فعالیت های مذهبی، اجتماعی و فرهنگی، از پیشتازان عرصه تألیف و تحقیق علمی بوده و با نزدیک به یکصد جلد تألیف، ترجمه و تحقیق و تصحیح آثــار علمــی در رشته های گوناگون، از پر کارترین نویسندگان و محققین معاصر شناخته شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 16:53  توسط جلال الدين حامي  | 

پترائوس بازی را به یک جفت پوتین خاکی و لباس سبز حاج قاسم باخت

رئیس سیا، فرمانده پرجذبه و پرافتخار ارتش آمریکا، كسي كه عده‌اي او را آيزنهاور آينده ايالات متحده مي‌دانستند به واسطه چند ایمیل خصوصی بی‌حیثیت شد و تمام!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 13:25  توسط جلال الدين حامي  | 

به من هم فردا ظهر تن ماهی بدین.

دوستش که همراهش بود گفت: «حاجی هنوز غذا نخورده، قبل از اینکه جلسه شروع بشه، اگه غذایی چیزی دارین بیارین تا حاجی بخوره.» رفتم و دو تا بشقاب باقالی پلو با دو تا تن ماهی آوردم و گذاشتم جلوی حاج همت و دوستش.

حاجی همینطور که صحبت می کرد مشغول خوردن غذا شد. لقمه اوّل را که می خواست در دهانش بگذارد، پرسید:
«بسیجی ها شام چی داشتن؟

-از همینا
-همین غذایی که آوردی جلوی من؟

-بله، همین غذا.

-تن ماهی هم داشتند؟

-فردا ظهر قراره بهشون تن ماهی بدیم.

-به من هم فردا ظهر تن ماهی بدین.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1391ساعت 12:10  توسط جلال الدين حامي  | 

رضایت خدا

شهید ابراهیم هادی:

تمام مشکل ما این است که

رضایت هر کس برایمان مهم است به جز رضایت خدا .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1391ساعت 13:25  توسط جلال الدين حامي  | 

سه گنـاه که کـیـفرشـــان در هـمـیـن دنـیــاسـتــــــ

سـه گـنــاه اسـتــــ کــه کـیـفــرشـــان در هـمـیــــن دنـیــاسـتــــــ :

آزردن پـــــدر و مــــادر
ســتـــــم بـــه مــــردم
نـــاسـپــــاســی نـسـبــتـــــ بـــه خـــوبـیــهــــای دیـگــــــران


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 13:30  توسط جلال الدين حامي  | 

دینــدار آن اسـت کـه...

دینــدار آن اسـت کـه در کشــاکـش بلا دینــدار بمانـد

وگر نه در فراغت وصلح چه بسیارند اهل دین

(سید مرتضی آوینی)
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 21:3  توسط جلال الدين حامي  | 

دانشمند مشهور یهودی با مشاهده معجزه قرآن، مسلمان شد

مشهور ترین دانشمند یهودی علم ژنتیك، پس از مطالعه آیات قرآنی ، دین اسلام را برگزید.

به گزارش جهان به نقل از تقریب، رابرت گیلهم، یكی از بزرگترین دانشمندان علم ژنتیك است كه تحقیقاتی در زمینه رابطه زوجیت و تأثیرات آن بر زوجین داشته است.

این دانشمند یهودی كه رئیس كانون تحقیقات آلبرت انیشتین نیز می‌باشد، با مطالعه آیات قرآن در رابطه با عده زن مطلقه و مقایسه آن با تحقیقات خود، به این نتیجه رسیده است كه دین اسلام كامل‌ترین دین محسوب می‌شود.

وی در تحقیقات خود به این نتیجه رسیده است كه پس از گذشت سه ماه از جدایی زوجین، اثار زوجیت در طرفین از بین می‌رود و  در آیات قرآن كریم نیز آمده است كه زن مطلقه باید ۳ ماه عده نگه دارد. لذا رابرت گیلهم با مقایسه ادله علمی با آیات قرآن به این باور رسیده است كه دین اسلام برتر از دین یهود بوده و تنها دینی است كه پاكی زن را تضمین كرده است؛ بر این اساس زن مسلمان نیز پاك ترین زنان روی زمین خواهد بود.

به نظر می رسد مشاهده معجزات گوناگون تنها می تواند باعث محکم شدن اعتقادات افراد برای برتری یک دین باشد. اما برای پذیرفتن یک دین به عنوان دین برتر تنها باید به وجدان بیدار انسان ها مراجعه کرد همانگونه که هم اکنون با افزایش اطلاعات نسبت به ادیان، شاهد گسترش روز افزون دین اسلام در کره خاکی می باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 8:26  توسط جلال الدين حامي  | 

من برای پسرم هم رسید نگرفتم

طلاهایش را که داد از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت
جوان داد زد
خانوم رسید طلاها !
خندید و گفت
من برای پسرم هم رسید نگرفتم
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1391ساعت 17:2  توسط جلال الدين حامي  | 

سنگر لبخند؛ وقتی باکری فکر کرد همت یک ساواکی است

خاطرات شیرین در روزگاران دفاع مقدس هم برای رزمندگان و هم برای ما که پس از سال‌ها آنها را مرور می‌کنیم، شیرینی دلپذیر و جان و روح می‌نشیند. این متن نیز یکی از همان رویدادهاست:

  مهدی باکری به ساعتش نگاه کرد. سه ساعت از قرارش با حمید (برادرش) می‏گذشت؛ اما هنوز او نیامده بود. دلش شور می‏زد. دعا می‏کرد که حمید گیر مأموران مرزی نیفتاده باشد. آخرین نامه‏ای را که حمید از طریق یکی از دوستانش فرستاده بود، در آورد و دوباره خواند:

مهدی جان، سلام. حالت چطوره؟ از آخرین دیدارمان یک ماه می‏گذرد. حال من خوبه و شرمنده تو هستم. تو با آنکه خدمت نظام وظیفه‏ات را انجام می‏دهی، اما خرج تحصیل مرا می‏دهی، آن هم در یک کشور خارجی! من در شهر «آخن» آلمان تحصیل می‏کنم. مهدی جان! حالا که شعله‏های انقلاب آتش به خرمن رژیم پوک شاهنشاهی زده، دیگر طاقت ماندن در اینجا را ندارم. این بار که به سوریه می‏آیم و با توشه‏ای مهم قاچاقی به ایران باز می‏گردم. موعد دیدار ما، صبح روز هیجدهم آذر ماه در همان جایی که می‏دانی! قربانت برادرت حمید باکری!

 

مهدی سیاهی کسی را دید که از دور می‏آمد. از تپه سرازیر شد. دوید. حمید، عرق‏ریزان با دو کوله بزرگ بر دوش می‏آمد. به هم رسیدند. حمید، کوله‏ها را بر زمین گذاشت و همان‌جا از خستگی بر زمین نشست. مهدی بغلش کرد، شانه‏هایش را مالید و پرسید: چی شده حمید، زهوارت در رفته؟!

حمید که نفس‌نفس می‏زد به خنده افتاد و گفت: شانس آوردم، کم مانده بود گیر ساواکی‏ها بیفتم.

ـ چی، ساواکی‏ها؟

ـ آره. بیا تا در راه برایت تعریف کنم.

حمید بلند شد. مهدی یکی از کوله‏ها را برداشت. از سنگینی کوله، بدنش تاب برداشت. به طرف قاطر کرایه‏ای که مهدی آورده بود رفتند و کوله‏ها را روی قاطر سوار کردند. بعد حمید گفت: از سوریه که سوار اتوبوس شدم، چشمم به یک مرد جوان لاغر و چشم درشت افتاد که بهم خیره شده بود. یکریز مرا می‏پایید. اول توجهی بهش نکردم؛ اما نزدیکی مرز ایران دیدم این‌طور نمی‏شود. راستش کمی ترسیدم. فکری شدم که نکند ساواکی باشد. نزدیک مرز اتوبوس جلوی یک رستوران ترمز کرد. منم آهسته بار و بندیلم را برداشتم و دور از چشم دیگران زدم به چاک و تا اینجا یک نفس آمدم.

ـ حالا ببینم بارت چی هست که اینقدر سنگینه؟

ـ سلاح و مهمات!

ـ خیلی خوب شد. با اینها می‏توانیم حسابی جلوی ساواکی‏ها در بیاییم. حمید روی قاطر پرید. مهدی افسار قاطر را کشید و به سمت روستا راهی شدند.

حمید گفت: آخر من بروم جلسه چه بگویم؟

مهدی خندید و گفت: باز شروع شد. گفتم که قراره فرماندهان لشکرهای سپاه و ارتش دور هم جمع بشوند و برای عملیات آینده برنامه‏ریزی کنند. ناسلامتی تو معاون من هستی. باید جور مرا بکشی. نگران نباش. رییس جلسه برادر همّت، فرمانده لشکر محمّدرسول اللّه(ص) است. با او هم آشنا می‏شوی.

حمید لبخندزنان گفت: باشد. بزرگ‌تری گفته‏اند و کوچک‌تری!

مهدی، حمید را هل داد بیرون. حمید سوار موتور تریل شد و به سوی قرارگاه رفت.

حمید بیشتر فرماندهان را می‏شناخت. در گوشه‏ای پیش حسین خرازی نشست و گفت: حاج حسین! پس این حاج همّت کجاست؟

ـ هر جا باشد الان سر و کلّه‏ اش پیدا می‏شود.

در اتاق به صدا در آمد و همت وارد اتاق جلسه شد. همه بلند شدند. حاج همت با فرماندهان دست داد و احوالپرسی کرد. چشمان حمید با دیدن او از تعجب گرد شد. همت به حمید رسید. چشمش به حمید که افتاد، اول کمی نگاهش کرد، بعد او هم مات و مبهوت بر جا ماند. هر دو چند لحظه‏ای به هم خیره ماندند؛ بعد لبانشان کش آمد و همدیگر را بغل کردند. خرازی پرسید: چی شد آقا حمید، تو که حاج همت را نمی‏شناختی؟

حمید خندید و جواب نداد. آخر جلسه بود که مهدی رسید سلام کرد و کنار حمید نشست. اما دید که حمید و همت هر چند لحظه به هم نگاه می‏کنند و زیر بُلکی می‏خندند. تعجب کرد. نمی‏دانست آن دو به چه می‏خندند.

جلسه تمام شد. همت به سوی حمید و مهدی آمد. مهدی پرسید: شما دو نفر به چی می‏خندید؟

حمید خنده‏ کنان گفت: آقامهدی، ماجرای آمدنم از ترکیه به ایران یادت هست؟ همان موقع را که گفتم یک ساواکی تعقیب ‏ام می‏کرد؟

مهدی چینی به پیشانی انداخت و بعد از لحظه‏ای گفت: آهان، یادم آمد...خُب منظور؟

حمید دست بر شانه همت گذاشت و گفت: آن ساواکی، ایشان بودند!

مهدی جا خورد. همت خندید و گفت: اتفاقاً من هم خیال می‏کردم شما ساواکی هستید و دارید مرا تعقیب می‏کنید. به خاطر همین، از رستوران نزدیک مرز، پیاده به طرف مرز ایران فرار کردم!

مهدی خندید و گفت: بنده‏ های خدا، الکی الکی کلّی پیاده راه رفتید. اما خودمانیم. قیافه هر دویتان به ساواکی‏ها می‏خورد!         خنده آنها فضای قرارگاه کربلا را پر کرد....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 11:43  توسط جلال الدين حامي  | 

بی تو آسمان دیدنی نیست

ܓܨ بسم الله....

ماه من…[♥]
بی تو آسمان دیدنی نیست
و خورشید را یاوری نیست تا آفتابش را حتی شب ها به ما برساند…
بی تو ای آقا… چقدر سخت می گذرد،
آنقدر سخت که نمی شود بی تو بودن را تصور کرد…
بی خود نیست که مادر شهیدی می گفت، خدا آن روز را نیاورد که ما بی ❤خامنه ای ❤باشیم…

✓ سلامتی حضرت آقا صلوات


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 17:18  توسط جلال الدين حامي  | 

بيا بريم كوه

بابا میای بریم کوه؟
چرا بریم کوه بابایی؟
میخوام ازون جا بلند به خدا بگم
من پا نمی خوام
پاهامو بده به بابام
تا منو راحت بغل کنه.....!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 20:13  توسط جلال الدين حامي  | 

ویران کننده لذت ها...


امام علی علیه السلام:
از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمودند:

ویران کننده لذت ها (مرگ) را بسیار یاد کنید.

(تحف العقول ص174)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 17:11  توسط جلال الدين حامي  | 

لیله الرغائب شب آرزوهاست

خدایا
آرزو می کنم ، آنچه را آرزو کنم ، که تو دوست داری
و آن آرزو را اجابت نمایی که نیک فرجامم نماید .
لیله الرغائب شب آرزوهاست
برای اجابت آرزوهای هم آرزو کنیم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 9:55  توسط جلال الدين حامي  | 

خدایا مرا پاکیزه بپذیر ...

دعای کوتاه

یک شهید ؛

...............

...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:56  توسط جلال الدين حامي  | 

خطوط اصلی و راهبردی جبهه متحد اصولگرایان در دوره نهم مجلس شوری اسلامی

 پایگاه اطلاع رسانی جبهه متحد اصولگرایان: جبهه متحد اصولگرایان، انتخابات مجلس نهم را انتخاباتی مبتنی بر برنامه ها می داند.

بر همین اساس جبهه متحد اصولگرایان متن کامل خطوط اصلی و راهبردی جبهه متحد اصولگرایان در دوره نهم مجلس شوری اسلامی را منتشر کرد. متن کامل این سند راهبردی به این شرح است:

*مقدمه:
معمول است که گروهها و جبهه های فعال در عرصه سیاسی اجتماعی  در آستانه انتخابات مجلس برنامه‌های خود را جهت ارزیابی نخبگان، فرهیختگان و عموم اندیشمندان و صاحب نظران و دریافت نقد و بررسی آنها عرضه می‌کنند . به دو دلیل جبهه متحد اصولگرایان تصمیم دارد در این دوره بجای ارائه تفصیلی برنامه ها خطوط اصلی و اساسی و راهبردی برنامه کاری خود را ارائه نماید؛ اول اینکه با تلاشهای دولت محترم و نمایندگان محترم مجلس هشتم و بر اساس سیاست های کلی ابلاغی مقام معظم رهبری قانون برنامه پنجم توسعه کشور برای سالهای 94-1390 تصویب گردیده است.

دوم اینکه با توجه به ساز و کار انتخاب نامزدهای محترم جبهه متحد فرصت کافی برای تصویب کلیه مفاد این برنامه وجود ندارد. بدیهی است چنانچه لازم باشد و در کارگروههای تخصصی اعضاء جبهه متحد اصولگرایان بعد از دوازدهم اسفند این ضرورت وجود داشته باشد روی اصلاحات برنامه پنجم توسعه و نحوه عملیاتی کردن این راهکارهای اصلی و اساسی توافق اولیه حاصل شده و تا قبل از تشکیل مجلس نهم تلاش خواهد شد تفاهم حد اکثری برای چگونگی پیاده کردن آنها حاصل شود.

نکته پایانی اینکه این محورها بر اساس تجارب مجالس گذشته،‌ به خصوص مجالس هفتم و هشتم و مطالعات کارشناسی برنامه پنجم توسعه و تجزیه و تحلیل واقعیات اجتماعی،‌ اقتصادی،‌ سیاسی و فرهنگی کشور و برگرفته از خطوط کلی منشور اصولگرایی تدوین گردیده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:53  توسط جلال الدين حامي  | 

...مـثـلا اگــر شـ ـهـیـد شـ ـود‎ ...

اگر فکــر میکنے که خدا میگوید لیاقت شهادت را ندارے؛

بگو : مگر آنچه را که تا بحال به من داده اے لیاقتش را داشته ام!

کدام نعمت تو را من لیاقت داشته ام

که این یکے را داشته باشم؟!

مگر تو تا بحال در بذل نعمت هایت

به لیاقت من نگاه مے کردے؟!

[ ♥ ] قال رسول الله صلی الله علیه و آله :
یشفع الشّید فی سبعین من اهله.

شهید هفتاد نفر از بستگان خود را شفاعت می کند.

[ ♥ ] مـ ـادر هـر کـارے کـنـد اهـل خـانـــ ه هـم یـاد مـےگـیـرنـد‎ ...مـثـلا اگــر شـ ـهـیـد شـ ـود‎ .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 15:19  توسط جلال الدين حامي  | 

حالا 59 ساله هستی ، تولدت مبارک حاج احمد!

حاج احمد! نزدیک به 30 سال گذشت از روزی که برای رهایی حزب‌الله از سیم‌خاردارهایی گذشتی که صهیونیسیم برایش ترسیم کرده بود؛ همه منتظر آمدنت بودند؛ اما جالب است بعد از این همه سال، ما برای تو سالگرد اسارت می‌گیریم.

آذرخش مهاجر! فراموش کردیم که روزی در فتح المبین غوغا کردی؛ خودت برای شناسایی رفتی، جلو خط حرکت ‌کردی و به نیروها ‌گفتی، بیایید.

حاجی! در بیت‌المقدس چند هزار اسیر گرفتی؟ هیچ کس نمی‌داند. به همان اندازه که داستان دروغین پتروس فداکار هلندی را می‌شناسند، تو را نمی‌شناسند، حسین فهمیده را هم نمی‌شناسند.

تو در بیت‌المقدس کاری کرده بودی که امام خامنه‌ای در پادگان امام حسین(ع) فرمودند «یاد احمد متوسلیان و جای سردار جاویدالاثر بسیار سبز در این نقطه است که اگر نبود، فتح خرمشهر به راحتی امکان پذیر نبود».

حاج احمد! موقعی که می‌رفتی برای مأموریت نبرد با اشقی‌الاشقیا، در پوست خود نمی‌گنجیدی، گویی در آسمان قدم برمی‌داشتی و بازهم می‌رفتی تا فتح‌المبین و بیت‌المقدس را زنده کنی، با کاظم رستگارمقدم، موسوی و کاظم اخوان.

این روزها تولدت بود؛ 59 ساله شدی؛ نیمی از عمرت را در اسارت به سر ‌بردی؛ تاریخ تولدت را هم فراموش کردیم؛ اسارتت جشن تولد‌هایت را از ذهن‌های شلوغ‌مان به برگ‌های فراموشی سپرده؛ دوستانت هم از این اوضاع خیلی ناراحتند؛ خیلی دوستت دارند، خوشحالند از اینکه امروز تو در جمع ما نیستی اما دعا می‌کنند تا بمانی برای سربازی و شمشیر زدن در ایام ظهور منجی.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 16:4  توسط جلال الدين حامي  | 

بمب خنده با طعم حاج همت ...

حاج همت؛ بسیجی اول می بنده به رگبار بعد ایست میده

یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک گله خیلی زیاد، من از شما بد جور دلخورم. 

حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!

امیر عقیلی گفت: حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی.

اما حاجی من بارها شاهد بودم که با سرعت از کنار ما رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی بخدا ما خیلی دل مان میاد.

حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت:

اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار آگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.

به لاستیک ماشین تیر میزنند.

ولی این بسیجی های که تو میگی، من یک کیلومتر مانده من بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوا می شوم و باز آرام  از کنارشان رد می شوم.

آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.

اول رگبار می بندند.

تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند. 

یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و  آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.

این را که حاجی گفت: بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد. حالا نخند کی بخند.....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 19:30  توسط جلال الدين حامي  | 

مطالب قدیمی‌تر