تبليغاتX
راه شهيد همت...
خدایا مرا پاکیزه بپذیر ...
دعای کوتاه

یک شهید ؛

...............

...
+ نوشته شـــده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعــت20:56 تــوسط جلال الدين حامي |
خطوط اصلی و راهبردی جبهه متحد اصولگرایان در دوره نهم مجلس شوری اسلامی
 پایگاه اطلاع رسانی جبهه متحد اصولگرایان: جبهه متحد اصولگرایان، انتخابات مجلس نهم را انتخاباتی مبتنی بر برنامه ها می داند.

بر همین اساس جبهه متحد اصولگرایان متن کامل خطوط اصلی و راهبردی جبهه متحد اصولگرایان در دوره نهم مجلس شوری اسلامی را منتشر کرد. متن کامل این سند راهبردی به این شرح است:

*مقدمه:
معمول است که گروهها و جبهه های فعال در عرصه سیاسی اجتماعی  در آستانه انتخابات مجلس برنامه‌های خود را جهت ارزیابی نخبگان، فرهیختگان و عموم اندیشمندان و صاحب نظران و دریافت نقد و بررسی آنها عرضه می‌کنند . به دو دلیل جبهه متحد اصولگرایان تصمیم دارد در این دوره بجای ارائه تفصیلی برنامه ها خطوط اصلی و اساسی و راهبردی برنامه کاری خود را ارائه نماید؛ اول اینکه با تلاشهای دولت محترم و نمایندگان محترم مجلس هشتم و بر اساس سیاست های کلی ابلاغی مقام معظم رهبری قانون برنامه پنجم توسعه کشور برای سالهای 94-1390 تصویب گردیده است.

دوم اینکه با توجه به ساز و کار انتخاب نامزدهای محترم جبهه متحد فرصت کافی برای تصویب کلیه مفاد این برنامه وجود ندارد. بدیهی است چنانچه لازم باشد و در کارگروههای تخصصی اعضاء جبهه متحد اصولگرایان بعد از دوازدهم اسفند این ضرورت وجود داشته باشد روی اصلاحات برنامه پنجم توسعه و نحوه عملیاتی کردن این راهکارهای اصلی و اساسی توافق اولیه حاصل شده و تا قبل از تشکیل مجلس نهم تلاش خواهد شد تفاهم حد اکثری برای چگونگی پیاده کردن آنها حاصل شود.

نکته پایانی اینکه این محورها بر اساس تجارب مجالس گذشته،‌ به خصوص مجالس هفتم و هشتم و مطالعات کارشناسی برنامه پنجم توسعه و تجزیه و تحلیل واقعیات اجتماعی،‌ اقتصادی،‌ سیاسی و فرهنگی کشور و برگرفته از خطوط کلی منشور اصولگرایی تدوین گردیده است.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعــت10:53 تــوسط جلال الدين حامي |
...مـثـلا اگــر شـ ـهـیـد شـ ـود‎ ...
اگر فکــر میکنے که خدا میگوید لیاقت شهادت را ندارے؛

بگو : مگر آنچه را که تا بحال به من داده اے لیاقتش را داشته ام!

کدام نعمت تو را من لیاقت داشته ام

که این یکے را داشته باشم؟!

مگر تو تا بحال در بذل نعمت هایت

به لیاقت من نگاه مے کردے؟!

[ ♥ ] قال رسول الله صلی الله علیه و آله :
یشفع الشّید فی سبعین من اهله.

شهید هفتاد نفر از بستگان خود را شفاعت می کند.

[ ♥ ] مـ ـادر هـر کـارے کـنـد اهـل خـانـــ ه هـم یـاد مـےگـیـرنـد‎ ...مـثـلا اگــر شـ ـهـیـد شـ ـود‎ .
+ نوشته شـــده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعــت15:19 تــوسط جلال الدين حامي |
حالا 59 ساله هستی ، تولدت مبارک حاج احمد!

حاج احمد! نزدیک به 30 سال گذشت از روزی که برای رهایی حزب‌الله از سیم‌خاردارهایی گذشتی که صهیونیسیم برایش ترسیم کرده بود؛ همه منتظر آمدنت بودند؛ اما جالب است بعد از این همه سال، ما برای تو سالگرد اسارت می‌گیریم.

آذرخش مهاجر! فراموش کردیم که روزی در فتح المبین غوغا کردی؛ خودت برای شناسایی رفتی، جلو خط حرکت ‌کردی و به نیروها ‌گفتی، بیایید.

حاجی! در بیت‌المقدس چند هزار اسیر گرفتی؟ هیچ کس نمی‌داند. به همان اندازه که داستان دروغین پتروس فداکار هلندی را می‌شناسند، تو را نمی‌شناسند، حسین فهمیده را هم نمی‌شناسند.

تو در بیت‌المقدس کاری کرده بودی که امام خامنه‌ای در پادگان امام حسین(ع) فرمودند «یاد احمد متوسلیان و جای سردار جاویدالاثر بسیار سبز در این نقطه است که اگر نبود، فتح خرمشهر به راحتی امکان پذیر نبود».

حاج احمد! موقعی که می‌رفتی برای مأموریت نبرد با اشقی‌الاشقیا، در پوست خود نمی‌گنجیدی، گویی در آسمان قدم برمی‌داشتی و بازهم می‌رفتی تا فتح‌المبین و بیت‌المقدس را زنده کنی، با کاظم رستگارمقدم، موسوی و کاظم اخوان.

این روزها تولدت بود؛ 59 ساله شدی؛ نیمی از عمرت را در اسارت به سر ‌بردی؛ تاریخ تولدت را هم فراموش کردیم؛ اسارتت جشن تولد‌هایت را از ذهن‌های شلوغ‌مان به برگ‌های فراموشی سپرده؛ دوستانت هم از این اوضاع خیلی ناراحتند؛ خیلی دوستت دارند، خوشحالند از اینکه امروز تو در جمع ما نیستی اما دعا می‌کنند تا بمانی برای سربازی و شمشیر زدن در ایام ظهور منجی.

+ نوشته شـــده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعــت16:4 تــوسط جلال الدين حامي |
بمب خنده با طعم حاج همت ...

حاج همت؛ بسیجی اول می بنده به رگبار بعد ایست میده

یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: حاجی یک سوال دارم، یک گله خیلی زیاد، من از شما بد جور دلخورم. 

حاج همت گفت: بفرمائید، چه دلخوری!

امیر عقیلی گفت: حاجی شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی.

اما حاجی من بارها شاهد بودم که با سرعت از کنار ما رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی بخدا ما خیلی دل مان میاد.

حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت:

اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار آگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.

به لاستیک ماشین تیر میزنند.

ولی این بسیجی های که تو میگی، من یک کیلومتر مانده من بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوا می شوم و باز آرام  از کنارشان رد می شوم.

آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.

اول رگبار می بندند.

تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند. 

یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و  آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.

این را که حاجی گفت: بمب خنده بود که توی قرارگاه منفجر شد. حالا نخند کی بخند.....

+ نوشته شـــده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعــت19:30 تــوسط جلال الدين حامي |
بالاترین تکلیف امروز امت اسلامی وحدت و پیروی از ولایت فقیه است

گفتمان اصولگرائی که بر مبنای انقلاب اسلامی ، امام و رهبری و پیروی از ولایت فقیه استوار است ، همان ندای مقدس استقلال ، آزادی ، جمهوری اسلامی است که درسال 57 تمامی ملت بزرگ ایران سر میدادند.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعــت19:57 تــوسط جلال الدين حامي |
«تو زائر امام حسینی! »
نیمه شب از صدای گریه اش بیدار شدم.

- چی شده چرا گریه میکنی؟

اول از جواب دادن طفره رفت ولی بالاخره با اصرار من گفت:

- خواب دیدم یکی از فامیل راهی مکه اس . با حسرت ازش پرسیدم:

«چرا زیارت خونه خدا نصیب من نمیشه؟»او دستی به شونه م زد وگفت:

«تو زائر امام حسینی! »

غلامرضا ساکت شد و به فکر فرو رفت. بعد از مدتی سر برداشت و گفت:

«تعبیر خوابم اینه که یا این بار با پیروزی کربلا رو آزاد میکنیم
 و یا با چهره ای خونین به زیارت مولایم حسین علیه السلام نائل میشم».

راوی: همسر شهید غلامرضا باقری رخنه

+ نوشته شـــده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعــت18:23 تــوسط جلال الدين حامي |
تابع تصمیمات جبهه متحد اصولگرایان هستیم/ لیست جداگانه‌ نمی‌دهیم
مشاور شهردار تهران:
تابع تصمیمات جبهه متحد اصولگرایان هستیم/ لیست جداگانه‌ نمی‌دهیم

به گزارش خبرگزاری فارس؛ مشاور شهردار تهران گفت:حامیان قالیباف، قائل به هیچ گونه سهم‌خواهی به عناوین مختلف از مجموعه اصولگرایی نیست و لیست جداگانه‌ای را برای انتخابات مجلس نهم نخواهد داد.

خبرگزاری فارس: تابع تصمیمات جبهه متحد اصولگرایان هستیم/ لیست جداگانه‌ نمی‌دهیم

رضا شیران خراسانی مشاور محمدباقر قالیباف شهردار تهران و عضو جبهه متحد اصولگرایان در گفت‌وگو با خبرنگاران گفت: براساس تصمیمات گرفته شده در جهت وحدت هرچه بیشترین اصولگرایان، حامیان قالیباف، قائل به هیچ گونه سهم‌خواهی به عناوین مختلف از مجموعه اصولگرایی نیستند و لیست جداگانه‌ای را برای انتخابات مجلس نهم نخواهند داد و با جدیت تمام از همان لیست جبهه متحد اصولگرایان حمایت نموده و کاملاً در چارچوب جبهه اصولگرایان حرکت خواهند نمود.

وی در ادامه با تأکید بر حضور حداکثری مردم در پای صندوق‌های رأی افزود: در تمام عرصه‌های انتخاباتی یکی از مهمترین اهداف دشمنان ،تشویش اذهان عمومی نسبت به انتخابات و عدم حضور مردم در پای صندوق‌های رأی بوده است اما مردم ما هر روز آگاه‌تر از گذشته حضور حداکثری را در انتخابات مجلس نهم خواهند داشت.وی با اشاره به معیارهای انتخاب کاندیداها در مجموعه اصولگرایی تصریح کرد: با توجه به اینکه مجلس بنا بر فرمایش حضرت امام (ره) در رأس امور است، باید با یک نگاه ویژه و براساس معیارهای اسلامی و انقلابی نسبت به انتخاب کاندیداها اقدام نمود.وی در آخر هرگونه سهم‌خواهی را در انتخابات خلاف حرکت اصولگرایی و اهداف اصولگرایانه دانست.

+ نوشته شـــده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعــت18:56 تــوسط جلال الدين حامي |
امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
روزهای جمعه می گفت:" امروز می خوام یه کار خیر برات انجام بدم؛ هم برای شما، هم برای خدا"
وضو می گرفت و می رفت توی آشپزخانه.


هر چه می گفتم:" نکنید این کار رو، من ناراحت می شم، باعث شرمندگیمه"؛ گوش نمی کرد.
در را می بست و آشپزخانه را می شست.


یادگاران/ص72
امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی

+ نوشته شـــده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعــت14:8 تــوسط جلال الدين حامي |
یادش گرامی
19دی سالروز شهادت سردار گرامی شهید احمد کاظمی


+ نوشته شـــده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعــت16:50 تــوسط جلال الدين حامي |
مدير سياسي يا سياست مديريتي؟!

ديشب با خود فكر مي كردم ... در مورد سياسيت ... در مورد كشور و در مورد اين كه كجا هستيم و به كجا بايد برسيم و چگونه به چشم اندازهاي ترسيم شده توسط ولايت دست پيدا كنيم.

به موارد مختلفي فكر كردم؛ سياسي؛ اقتصادي ؛ علمي؛ فرهنگي؛ هنري؛ ورزشي؛ اجتماعي؛صنعتي و ...

با توجه به اينكه من خودم در تمام اين زمينه ها كار كردم و بودم؛ به صورت فعاليت عملي؛ يا به صورت پژوهشي و ...  و تا حدودي با همه آن ها به صورت كمي تخصصي آشنا هستم؛ همه موارد را در ذهن خود مقايسه كردم؛ در گذشته چه بوده ايم؛ چگونه و با چه شتابي حركت كرده ايم و به كدامين سو و مهم تر ازهمه با چه سرعتي در حال حركت هستيم؟!

مقام معظم رهبري(مدظله العالي) با ترسيم مناسب چشم انداز ها و روشنگري ها و هدايت مناسب اين كشور؛ هدف؛ سرعت و تمامي جزئيات را براي رسيدن كشور به يك نقطه مناسب براي ما مشخص كرده اند.

حضرت ماه حجت را بر ما تمام كرده اند؛ راه مشخص؛ هدف مشخص؛ سرعت مشخص؛ امكانات مشخص و ...

حال اين ما مردم و مهم تر ازهمه مسئولين هستند كه بايد خود را ثابت كنند؛ هيچ عذر و بهانه اي باقي نيست؛ در همين افكار بودم كه مقايسه كردم برخي موارد را با خواسته هاي رهبري؛ بحمدالله در بسياري از موارد به سمت هدف حركت مي كنيم؛ در برخي موارد زودتر از موعد به چشم اندازها رسيده و يا در حال رسيدن هستيم؛ در برخي موارد نيز شتاب ما مناسب هست؛ ولي ديدم زمينه هايي هست كه ما سرعت بسيار كندي داريم و در برخي موارد بسيار كم نيز ما به كل هدف را گم كرده ايم؛ عليرغم اينكه راه براي ما مشخص است؛ در مسيرهايي گام مي گذاريم كه نبايد...

مسائل ناگواري نيز كه اتفاق مي افتد از جمله همين مصداق هاست؛ اين كه اختلاسي با آن عظمت روي مي دهد؛ اينكه به راحتي بعد از اختلاس برخي به راحتي كنار مي كشند؛ اينكه برخي به راحتي در مسندهاي بالا تكيه مي زنند و هركاري كه دلشان مي خواهند انجام مي دهند؛ به راحتي از سخن رهبري مي گذرند؛ از خود حكم و فتوا صادر مي كنند؛ اينكه برخي از آن گفتمان و از آن راه راست به راحتي و بسيار زود منحرف مي شوند؛ اينكه در مسائل فرهنگي كه به نظر من مهم ترين دغدغه امروز ماست؛ معلوم نيست عليرغم وجود اين همه نهاد فرهنگي به كجا مي رويم و كارهاي فرهنگي تكراري و ظاهري شده است و در بيشتر موارد تاثير پذيري لازم را ندارد و در كشور اسلامي ما ؛ در كشوري كه مردمش به خاطر آرمان ها و اهداف انقلابي شان خون داده اند؛ هنر و اجتماع ما چرا اينگونه است؟!

اين ها را نگفتم كه سياه نمايي شود؛ من دست گذاشتم روي نقاط ضعف كه شايد يادآوري باشد و براي برطرف كردن آن چاره انديشيده شود. وگرنه اين ها در مقابل سيل نقاط مثبتي كه در كشور وجود دارد بسيار ناچيزند. و بديهي است كه ايده آل مطلق فقط خداوند است و هر جا و هركاري عاري از عيب و نقص نيست. ولي همين ها را هم بايد گفت تا برايشان چاره اي انديشيده شود؛ اينكه چشم خود ببنديم و بگوييم همه چيز عالي است؛ نيز به نظر من بسيار ناگوار و شايد بدتر هم باشد.

براي مثال توانمندي هاي بسيار خوب ما در برخي علوم مثل علوم پزشكي؛ شيمي؛ نانو؛ فناوري هسته اي؛ جنگال؛ مخابرات؛ سايبري و ... و ... كه همگي نشانگر قدرت و اقتدار ميهن عزيز ما هستند.

از بحث خودمان دور نشويم! اينجا بوديم كه چرا بايد چنين اتفاقاتي بيافتد و چه راهكاري براي اين موضوع داريم و چه كار كنيم كه سرعت و شتاب ما مشخص باشد و هدف را گم نكنيم.

يكي از مهم ترين ويژگي هاي پيامبر اعظم(ص) و حضرت اميرالمومنين(ع) دقت در انتصابات بر محوریت شایستگی بود.

حال ما در مسائل اجرايي در كشور چقدر اين موضوع را راعايت كرده ايم؟! به نظر من مديريت در همه موارد يكي از مهم ترين اركان آن موضوع مي باشد و در صورتي كه مديريت صحيح؛ اسلامي و با نخبگي همراه باشد؛ حتي اگر در عصر جاهليت باشي؛ ميتواني حكومت اسلامي آنچناني تشكيل دهي كه هنوز هم عليرغم گذشت چندين قرن؛ بهترين الگوي مديريتي ما مديريت پيامبر(ص) و علي(ع) مي باشد.

پس بهتر است اين بهانه تراشي هايي هم جديداً برخي به آن مي پردازند مثل اينكه ما فرهنگ كافي نداريم؛ تمدن آنچناني در حال حاضر نداريم و  ... را نيز بگذاريم كنار!

از مديريت بسيار سخن رانده شده است و بسيار گفته اند؛ ولي چرا جواب دلخواهمان را نمي گيريم؟!

به عقيده من ما يك مشكل اساسي در اين مورد داريم كه در اين موضوع هم علت اين مشكل بعضاً بي توجهي به فرمايشات مقام معظم رهبري و همان مديريت اسلامي مي باشد.

معمولاً در انتصابات و انتخاب مسئولين و به خصوص مسئولين اجرايي ما به اين نگاه نمي كنيم كه پيامبر(ص) و حضرت علي(ع) چگونه انتصاب مي كردند؛ به اين نگاه نمي كنيم كه امام خميني(ره) چگونه فرماندهان و مسئولين خود را بر مي گزيدند و محك مي زدند؛ به اين دقت نمي كنيم كه امام خامنه اي چگونه و بر چه اساسي مسئولين و فرماندهان خود را برمي گزينند.

ديدگاه بسياري از مديران ما متاسفانه فقط سياسي محض شده است كه به نظر من آسيب بسيار بزرگي مي باشد؛ معمولاً من كه مدير هستم (در واقع نيستم؛من نوعي) فقط به اين نگاه مي كنم كه چه كسي در انتخابات بسيار از من حمايت كرده است؛ يا چه كسي براي من سخنراني كرده است و يا چه كسي بيشتر از من تعريف و تمجيد مي كند! آفتي كه الاًن متاسفانه دارد همه گير مي شود و راه رسيدن به پست هاي بالاتر شده است.

به عقيده من براي انتخاب يك مدير لايق و توانمند بايد از دو ديدگاه اين موضوع بررسي شود كه ما براي اين موضوعات هم كمي فكر كرده بوديم ولي خيلي كمرنگ شده است.

يكي بحث نخبگي؛ توانمندي علمي در زمينه مديريتي؛ فكر باز و نيروي جواني با تركيب تجربه است. يعني اينكه ما در انتخاب مديران به اين دقت نظر داشته باشيم كه مديران ما مي بايست نخبه ترين افراد باشند؛ نخبه كه ميگويم فكرمان را به تعاريف متعددي كه هرسازمان براي خود دارد منعطف نكنيم؛ منظورم در اين موضوع كسي هست كه داراي فكر باز؛ باهوش و با سياست بوده و در عين حال در زمينه مديريتي خود سواد كافي و در صورت امكان داراي تجربيات علمي و پژوهشي باشد.

اما نكته اي كه همه از آن دم مي زننند ولي در عمل آن چيزي كه بايد را نمي بينيم ؛ استفاده از جوانان و نيروي جواني است. ما عادت كرده ايم براي انتخاب مسئولين و مديران برويم دنبال كساني كه سوابق آنچناني داشته باشند( نه به خاطر سوابق و تجربيات بخاطر اينكه شايد بعدها به درد ما بخورند) و اگر جواني باسواد و باهوش و نخبه و  با ايمان را هم ببينيم اول از او مي پرسيم ؛ خوب قبلاً شما چه جاهايي مديريت داشته ايد؟!  نمي گويم در همان ابتدا مديريت هاي كلان و يا نقاط حساس به دستشان سپرده شود؛ ولي حداقل اين هست كه از رده هاي پايين و مياني شروع شود و در صورت اثبات خود؛ كمك شود تا در رده هاي بالاتر استفاده شود؛ متاسفانه امروزه استفاده از جوانان در امور و مديريت ها و ... نيز فقط به يك سخن تكراري و شعار انتخاباتي بدل شده است؛ اگر هم استفاده مي شوند كه خيلي كم است از فرزندان افراد صاحب نفوذ ومديران قبلي (از لفظ آقازاده زياد دوست ندارم استفاده كنم) كه توانمندي خاصي هم ندارند -كه اگر داشته باشد اشكالي ندارد -  استفاده مي شود و يا خداي نكرده از اقوام و آشنايان و سفارش شده هايي كه توانمند نيستند .

استفاده از نيروي جواني به معناي حذف افراد با سابفه و تجربه نيست كه بالعكس؛ بايد محيط طوري مهيا باشد كه هم جوان كسب تجربه كند و اين نيروي جواني به خوبي استفاده شود و هم اينكه تجربيات افراد باسابقه و با تجربه تر نيز منتقل شود.

داشتن سواد و علم كافي در رشته ي خود و همچنين سواد مديريتي نيز موردي است كه نبايد از آن غافل شد؛ يعني هم در زمينه مديريتي علمي كافي داشته باشد و هم در مباحث مديريتي. امروزه همچون موارد قبلي به اين نگاه نمي كنيم كه يك براي مثال يك ليسانس زيست شناسي بدون هيچ گونه تجربه و سواد مديريت و... چگونه بايد براي مثال يك اداره كل مربوط به امورات فرهنگي يا هنري را بايد اداره كند؛ فقط چون ايشان در زمان انتخابات براي ما ستاد زد و با ما بود و يا از ما بسيار تعريف مي كند؛ بايد مدير آن قسمت باشد ...

همچنين نكته بسيار مهم ديگر  اينكه فرد داراي فكر باز؛ باهوش و نخبه باشد؛ اين كه يك فرد بتواند در مواقع حساس تصميم صحيحي اتخاذ كند بسيار مهم و حياتي است.

همچنان كه مي بينيم تمامي فرماندهان و مديراني كه توسط پيامبر(ص) و حضرت علي(ع) انتخاب مي شدند؛ اين خصايص را داشتند.

اما مورد ديگري كه مي بايست بسيار بر آن تاكيد نمود و جزو مهم ترين مصداق ها و موارد در انتخاب است؛ داشتن ايمان؛ تعهد و تفكر بسيجي؛جهادي و انقلابي است كه اين مورد ديگر كاملاً مي توان گفت امروزه رنگ باخته است. انسان هرچقدر هم كه در علم خاصي سواد داشته باشد؛ ولي به چيزي اعتقاد نداشته باشد؛ ايمان محكمي نداشته باشد و يا تفكر انقلابي نداشته باشد؛ نمي توان به اواعتماد نمود و مديريي را به او سپرد؛ چرا كه اگر معتقد نباشيد؛ براي او اهميتي ندارد كه در زيرمجموعه او اختلاسي مي شود يا اتفاقي مي افتد و يا اصلاً بقيه مردم و اينكه چه ممكن است بر سر آنان آيد؛  لذا به راحتي از خيلي از مسائل كه دغدغه ما هست مي گذرد ؛بيت المال زياد اهميتي ندارد - اگر خودش خيلي كارها براي خودش انجام ندهد؛ از بيت المال براي خود هزينه نكند؛ خود اختلاس نكند و...-  اما موردي كه من از همه مواردي كه در اين مقاله بدان اشاره كردم؛ بيشتر تاكيد مي كنم؛ داشتم همان روحيه جبهه و جنگ است. داشتن تفكر بسيجي؛ جهادي و انقلابي.

چه شد كه آن روحيه در ما كمرنگ شد؟! چه شد كه جملات شهيد همت يادمان رفت كه فرمود اگر همه كارهايمان-حتي حرف زدن مان- براي خدا باشد پيروزيم؟! چه شد كه يادمان رفت بعضي كارها را مي شود ميان بر رفت؟! چه شد كه يادمان رفت مي توان هر از چندگاهي بدون داشتن امكانات و تجهيزات آنچناني دست به كارهاي بزرگ زد؟!! چه شد كه آن روحيه در ما گم شده است؟!

امروز كمتر مدير و مسئولي را مي بينيم كه با اين تفكر كار كند؛ مدام نگويد: نمي گذارند؛ نمي شود؛ ما خواستيم انجام دهيم ولي نگذاشتند؛ امكانات و تجهيزات چنان و چنين نباشد نمي شود؛ ما قبلاً هشدار داده بوديم! فلان گروه سياسي كار ما را خراب مي كند و اجازه نمي دهند ما كار كنيم و ...

كمتر مدير يا مسئولي را مي بينيم كه واقعاً در مكتب بسيج بزرگ شده باشد؛ چون بسيجي  ها آنقدر بي ادعا و صاف و ساده هستند و مي دانند كه اگر مسئوليت قبول كنند؛ زحمتش برايشان بيشتر است كه ادعايي ندارند؛ پارتي آنچناني ندارند؛ بيخود و بي جهت از كسي مدام تعريف نمي كنند و پاي ارزش ها ايستاده اند كه اصلاً به دردسرش نمي ارزد مديراني از آنان انتخاب كرد؛  الان چشمان عادت كرده است كه مديران را فقط در همايش هاي مرتبط با بسيج با ژست هاي بسيجي و چفيه در همايش ها ببينيم. در حالي كه شهدا و ايثارگران ما هميشه چفيه را در گردن داشتند و دارند ...

اگر تفكر انقلابي و جهادي بوجود آمد؛ مديران ما جهادي فكر كردند؛ آن موقع است كه به عقيده من بسيار به ايده آل نزديك شده ايم. آن موقع هست كه ديگر همه دنبال پست و مقام هم نيستند؛ بلكه سختي مسئوليت بيشتر از شيريني آن هست. همانطور كه شنيده ايم؛ در حكومت مهدوي ؛ امام زمان(عج) به قدري در اين مسائل سختگير خواهند بود كه ديگر براي پست و مقام دست وپا كه نمي شكنند؛ به خاطر سختي مسئوليت و زحمات بيشتر آن دنبال آن هم نيستند...

البته نكته اي كه نمي توان از آن گذشت اين است كه همچنان كه در هركاري احتمال وجود خطا و اشتباه وجود دارد؛ ما هم ممكن است در اين مورد دچار اشتباه شويم- در انتخاب فرد مناسب براي منصب خاصي- ولي همه مديران بايد ارزيابي شوند و محك بخورند تا اين مورد نيز مشخص شود. البته تا سخن از ارزيابي يا محيط اداري يا .... مي شود؛ همه اذهان به سوي فرهنگ غربي مي رود واينكه ببينيم آن ها چگونه اين كارها را انجام مي دهند تا ما هم رونوشت آن را سرلوحه قرار دهيم.در حالي كه مد نظر من در تمامي موارد فوق مثل ارزيابي ؛ با الگوي اسلامي است. شاد هم اين ضعف ما باز مي گردد به مابحث علوم انساني كه نتوانسته ايم آنطور كه بايد و شايد الگوي اسلامي و نظريات اسلامي را پياده سازي كنيم كه اين هم به همان موارد بالا برمي گردد و تفكر جهادي مي خواهد ...

منبع: وب نوشت هاي جلال الدين صدري

+ نوشته شـــده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعــت17:23 تــوسط جلال الدين حامي |
حماسه «9 دی» در کلام حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای



... این حرکتِ ایمانى است، این حرکتِ قلبى است؛ این چیزى است که انگیزه‌ى خدائى در آن وجود دارد؛ دست قدرت خداست، دست اراده‌ى الهى است؛ این چیزها دست من و امثال من نیست. دلها دست خداست. اراده‌ها مقهور اراده‌ى پروردگار است. وقتى حرکت خدائى شد، براى خدا شد، اخلاص در کار بود، خداى متعال اینجور دفاع میکند. لذا میفرماید: «انّ اللَّه یدافع عن الّذین امنوا». این را دشمنان نظام اسلامى نمیفهمند، تا امروز هم نفهمیدند؛ لذا تهدید میکنند،

+ نوشته شـــده در سه شنبه ششم دی 1390ساعــت6:30 تــوسط جلال الدين حامي |
تجلي شكوه و وحدت ...

+ نوشته شـــده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعــت14:24 تــوسط جلال الدين حامي |
در آستانه 9دي - 2

رهبر انقلاب فرمودند فتنه 88 یک بیماری بود که با حضور عظیم مردمی دفع شد، ما باید این بیماری را تحلیل کنیم و ببینیم چگونه پس از یک دهه در نظام پدید آمد و اقدامات پیشگیرانه بعدی چیست. ‌بیماری وابستگی به کفر، الحاد و نفاق، بیماری پیمان شکنی با مردم و نظام، بیماری به دام دشمن افتادن در اثر فقر در تحلیل قضایا ازجمله آفاتی است که باید آسیب شناسی شود، طبیعی است این بیماری با حضور آگاهانه و هوشمندانه مردم در عرصه‌های سیاسی معالجه می‌شود .

 یکی از برکات عزاداری سیدالشهداء(ع) حماسه 9 دی بود، این حماسه، جریان فتنه را به احتضار انداخت و موجب وحشت و اضطراب سران فتنه شد.

+ نوشته شـــده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعــت5:44 تــوسط جلال الدين حامي |
در آستانه 9دي - 1
مردم ایران با یک حرکت منطقی و نه از روی احساس در صحنه حاضر شدند و نشان دادند که مدافع اسلام، انقلاب و ولایت فقیه هستند.

مردم ایران اسلامی در روز نهم دی اثبات کردند که هرجا نظام اسلامی و ارزش‌های انقلابی را در خطر ببینند، به میدان خواهند آمد و مجال را از اندک فتنه‌گران دشمن دین و میهن اسلامی خواهند گرفت.

  دشمنان نظام اسلامی ایران بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته به دنبال تسویه حساب نهایی با انقلاب اسلامی ایران بودند

متاسفانه دشمنان با همراهی برخی از فریب خوردگان سیاسی قصد داشتند به ریشه های انقلاب و نظام اسلامی ایران ضربه بزنند ولی مشاهده کردیم که ملت ایران اجازه چنین حرکتی را به آنها ندادند.

خاستگاه‌ دینی انقلاب اسلامی و روحیه دین‌مدارانه ملت ایران، پشتوانه مردمی نظام مقدس جمهوری اسلامی و ولایت‌مداری و پیوند ‌ناگسستنی امام و امت، محورهای اصلی خلق این حماسه عظیم بودند که باید مورد تبیین و تحلیل قرار بگیرند.

+ نوشته شـــده در شنبه سوم دی 1390ساعــت20:42 تــوسط جلال الدين حامي |
بدون شرح
درودو سلام بر اون مادری که جوون 16 ســـالشو تو جنــــگ از دست داد ولی تو دلش میـــگه دمـــت گرم پســــرم که از نامـــوس و وطنـــت دفاع کردی
قربون تو برم مادر ♥
برا این مادر فدارکارصلوات جهت سلامتیش بفرستید

.
.

+ نوشته شـــده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعــت9:49 تــوسط جلال الدين حامي |
روایتی تازه از شهادت حاج همت

روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون،صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند... من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر27 محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی - خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.

خبرگزاری فارس: روایتی تازه از شهادت حاج همت

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعــت10:58 تــوسط جلال الدين حامي |
بدون شرح ...

مامور سرشماری: سلام مادر، از سازمان آمار نفوس و مسکن مزاحم میشم

مادر: سلام بفرمایید

مامور سرشماری: شما چند نفرید؟

مادر: سرش را پایین می اندازد و سکوت می کند!

بعد لحظاتی سر بلند می کند می گوید: آقا میشه خونه ما بمونه برای فردا ؟

مامور سرشماری: چرا مادر؟

مادر: آخه شاید فردا از پسرم خبری برسه

     ......

شادی روح شهدای گمنام و مفقود الاثر صلوات
+ نوشته شـــده در شنبه پنجم آذر 1390ساعــت9:33 تــوسط جلال الدين حامي |
همه ما “قاسم سلیمانی” هستیم

تو را از مرگ می‌ترسانند!
و چه نادانند آنهایی که فکر می‌کنند می‌توانند عاشقان شهادت را از عشقشان بترسانند!

 و دشمنانت بدانند که همه ما "قاسم سلیمانی هستیم" و این را فریاد می‌زنیم،
به زبان‌های مختلف،تا در آینده نگویید که نشنیدیم!

   همه ما قاسم سلیمانی هستیم.
We're all Qassem Suleimani.
نحن جميعاً قاسم سليماني.
כולנו, קאסם סוליימני.
Nous sommes tous, Qassem Suleimani.
Wir sind alle, Qassem Suleimani.
Siamo tutti, Qassem Suleimani.
Мы все, Касем Suleimani.
ہم سب ہیں،قاسم سلیمانی.
Biz, tüm Kassam Süleymani konum.
हम सभी कर रहे हैं, Qassem Suleimani.
Είμαστε όλοι, Qassem Suleimani.
Vi er alle, Qassem Suleimani.
Lorem omnes Qassem Suleimani.
Sisi ni wote, Qassem Suleimani.
Сви смо, Кассем Сулејмани.

 آری؛
همه ما قاسم سلیمانی هستیم.

+ نوشته شـــده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعــت17:14 تــوسط جلال الدين حامي |
حتی آن بچه های کوچلو قلک هایشان را می آورند و می دهند


هنگامی که کمک های مردمی را جمع آوری می کردیم، به قلک پلاستیکی کوچکی بر خوردم. با تعجّب آن را تکان دادم. می اندیشیدم که چقدر پول در آن جا می گیرد؟ 100 تومان، 200 تومان؟ یا...

قلک را شکافتم، در لابه لای سکه ها برگه ای را یافتم. در آن، چنین نوشته بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. من کودکی هشت ساله هستم. پدر و مادرم به من قول داده اند در ازای هر نمره 20، بیست تومان به من جایزه بدهند من هم تصمیم گرفتم بهتر درس بخوانم تا نمره 20 بگیرم و تمام جایزه هایم را به شما رزمندگان هدیه کنم

با خواندن نامه، اشک در چشمانم حلقه زد.

به خاطر روح بزرگ که در کالبد کوچک این کودک هشت ساله یافتم، از خودم خجالت کشیدم

.

+ نوشته شـــده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعــت11:30 تــوسط جلال الدين حامي |
شهادتت مبارک....
شهید حسن مقدم-سرنخ گرافیک

 
بر من حرام شیر حلالی که خورده ام / روزی اگر زخون شما ساده بگذرم

+ نوشته شـــده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعــت11:23 تــوسط جلال الدين حامي |
جایی که عکس امام را مثل سرمه بر چشم می‌کشیدند
یکی از شب ها که در خانه نشسته بودم زنگ در به صدا درآمد. در را که باز کردم چهره شاد و پر از مهر حاج همت را دیدم. به سرعت او را در آغوش کشیدم و بوسیدم.
در فاصله هر بوسیدن خاطرات چای و قهوه‌خانه مریوان به تندی از ذهنم گذشت. بعد از حاج احمد باهیچ کدام از بچه‌ها به اندازه همت قاطی نبودم. رابطه من با او رابطه برادرانه بود.
- می‌توانم بیایم تو؟
- بفرمایید حاجی. بفرمایید!
حاج همت که داخل شد دو نفر دیگر را که پشت سرش بودند دیدم یکی از آنان مسئول پرسنلی برادر «مجتبی» بود و دیگری از بچه‌های سپاه پاوه که از وفادارترین دوستان حاج همت به شمار می‌رفت. او از همان اوایل کار به دنبال حاج همت بود و هرجا که حاج ابراهیم می‌رفت او نیز در کنارش حضور داشت...

خبرگزاری فارس: جایی که عکس امام را مثل سرمه بر چشم می‌کشیدند

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعــت9:5 تــوسط جلال الدين حامي |
مظلوم از ظلم تاریخ...
خدایا! خسته و دل‏شكسته‏ ام، مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل و اجتماع ناتوان در مقابل طوفان حوادث، ناامید در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بی‏كس، فقیر در كویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آهنین حیات.

دل غم‎زده و دردمندم آرزوی آزادی می‏كند، وروح پژمرده‏ام خواهش پرواز دارد، تا از این غربت‏كده سیاه، ردای خود را به وادی عدم بكشاند و از بار هستی برهد، ودر عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.

+ نوشته شـــده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعــت8:0 تــوسط جلال الدين حامي |
سخنی از حاج محمد ابراهیم همت(سردار خیبر)
زمانی بازرگان برچسب چریک فدایی را زد،

و زمانی بنی صدر برچسب منافق را،

هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتم برچسب بارانمان کردند،

حالا روزی ده برچسب دشت می کنیم،



اما عزیزان من دلسرد نباشید؛ حاشا بچه بسیجی میدان را خالی کند.

+ نوشته شـــده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعــت6:26 تــوسط جلال الدين حامي |
اینجا بـیـت رهــبری است
اینجا بـیـت رهــبری است
روبروی هم. تکیه بر تخت!


وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ، أُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ، فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ،
پیشگامان پیشگام!، آنها مقربانند، در باغهای پر نعمت بهشتند،
.
ثُلَّةٌ مِّنَ الْأَوَّلِین، وَقَلِیلٌ مِّنَ الْآخِرِینَ، عَلَى سُرُرٍ مَّوْضُونَةٍ
گروه كثیری از امتهای نخستین، و اندكی از امت آخرین!،
بر تختهائی كه صف كشیده و به هم پیوسته است قرار دارند.
..
مُتَّكِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِین؛
در حالی كه بر آن تكیه كرده و روبروی یكدیگرند...

+ نوشته شـــده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعــت7:34 تــوسط جلال الدين حامي |
سرخي خون
خواهــ ــرم سرخــ ـــی خونــ ــم را بـــ ــه سیاهـ ــــی چـــ ــادرت بخشیــــ ــدم....



«حاج محمد ابراهیم همت»

+ نوشته شـــده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعــت12:56 تــوسط جلال الدين حامي |
سردارترین «بی سر» وطن
آری حاج همت!!!
تفاوت من و تو در این است كه...........
تو سردارترین «بی سر» وطن هستی!!!
و من!!!!!
بی سر و پا ترین «سر»دار وطن!!!

+ نوشته شـــده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعــت10:38 تــوسط جلال الدين حامي |
در زمان غیبت
" پیام من فقط این است :
در زمان غیبت اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید. "

شهید حاج محمد ابراهیم همت

+ نوشته شـــده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعــت7:49 تــوسط جلال الدين حامي |
همان جور كه بین دو نماز دعا میكرد و بچه ها آمین می گفتند
محكم و راست می ایستاد و چشم از مهر بر نمی داشت .
بی اعتنا به آن همه سرو صدا ،آرام و طولانی نماز می خواند .
توی قنوت ،دست‌هاش را از هم باز نگه می داشت؛
همان جور كه بین دو نماز دعا میكرد و بچه ها آمین می گفتند.

چفیه‌اش را روی صو رتش انداخته بود.
توی تاریكی سنگر ،بین بچه ها نشسته بود و دعا می خواند.
كم پیش می آمد حاجی وقتی پیدا كند و توی مراسم دعای دسته جمعی شركت كند .

پشت بی‌سیم می خواستندش .دلمان نمی آمد از حال درش بیاوریم.ولی مجبور بودیم.
+ نوشته شـــده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعــت9:57 تــوسط جلال الدين حامي |
روایتی از دو سردار عشق ... انگشت کوچیکه حاج احمد هم نمی‌شم

 ... به سراغ توپ‌ها رفت و آنها را برانداز کرد. به تمام زوایای پنهان توپ‌ها خیره شد و سرانجام لحظه انتظار به سر رسید و آن معجزه خدایی به وقوع پیوست.

خبرگزاری فارس: انگشت کوچیکه حاج احمد هم نمی‌شم
 شروع عملیات فتح‌المبین در تاریخ 2 فروردین ماه 1362 بود. قرار بود که گردان‌های شهید وزوایی و شهید قجه‌ای از یک مسیر به سمت علی گریزه حرکت کنند. (که در دشت عباس بود) و از سمت راست هم گردان رضا چراغی و گردان‌های دیگر.
در آن زمان برادرانی که قبلا با شهید کابلی در مریوان بودند مانند آقای یزدانی، شهید نورانی، برادر برقی، شهید علیرضا ناهیدی و عده‌ای دیگر که جزو واحد ادوات بودند. علیرضا ناهیدی مرا به یاد نابغه‌ها می‌اندازد.
ناهیدی با آن سن و سال کم، فردی خارق‌العاده بود؛ بی‌همتا و بی‌نظیر. به جرأت می‌توان گفت که در کارهای توپخانه و خمپاره انداز، مثل و مانندی نداشت. ناهیدی بود و یک دنیا ابتکار نو. او اولین کسی بود که گرای توپ‌های روسی را روی دستگاه هدف یاب پیدا کرد.
عملیات آغاز شد و با توجه بر اصل غافلگیری، مواضع و توپخانه دشمن به دست ما افتاد. ساعت‌ها بود که توپخانه دشمن با تجهیزات کامل مدام روی بچه‌ها آتش می‌ریخت، اما توان بچه‌ها برتر و بالاتر از اینها بود و ورق جنگ رفته رفته به سوی ما بر می‌گشت.
توپخانه دشمن که به دست نیروهای ما افتاد، یکباره همه چیز تغییر کرد و آن کار بزرگ از همان لحظه و از همان جا شکل گرفت؛ کاری بزرگ و به یاد ماندنی. تمام عشق عملیات، جدای از تمام موفقیت‌ها، فقط و فقط به همین کار برادر ناهیدی بود. کاری که دل حاج احمد و بسیاری دیگر را خوشحال کرد. حرکتی مردانه؛ کاری که نشان از هوش و درایت انجام دهنده آن داشت. به مواضع از پیش تعیین شده رسیده بودیم و چیزی در حدود نود قبضه توپ دشمن به غنیمت درآمده بود. نباید همان طور بی‌استفاده  رهایشان می‌کردیم. همه شاهد فرار و عقب‌نشینی عراقی‌ها بودیم. در این میان، برادر ناهیدی بی‌توجه به اطراف، به سراغ توپ‌ها رفت و آنها را برانداز کرد. به تمام زوایای پنهان توپ‌ها خیره شد و سرانجام لحظه انتظار به سر رسید و آن معجزه خدایی به وقوع پیوست.
برای یک لحظه، تمام لوله‌های توپ‌ها که به سمت ایران بود، به سوی عراق برگشت و هدف گیری شد. برادر ناهیدی، با همتی والا، گرا می‌گرفت و روی دستگاه هدف یاب ثبت می‌کرد. یکی از توپ‌ها گلوله‌گذاری شد.
حاج احمد ایستاده بود و نگاه می‌کرد. همه بی‌قرار مانده بودیم و نگاه می‌کردیم.
ناهیدی با تلاشی بی پایان توپ را آماده شلیک کرد. بعد، سرطناب را که به ماشه وصل بود، گرفت و به سوی حاج احمد کشید. به حاج احمد که رو به رویش ایستاده بود و نگاه می‌کرد گفت: حاجی، اولی را تو بزن تا بعدی.
حاج احمد لبخندی زد و سر طناب را در دست گرفت. برای یک لحظه نگاهش را از روی ناهیدی برداشت و به سمتی که عراقی‌ها فرار می‌کردند دوخت. همه منتظر ایستاده بودند.
الله اکبر!
حاج احمد با حرکتی تند ماشه را کشید. توپ تکانی خورد و شلیک کرد. دشتی وسیع‌ پیش رویمان بود. ناگهان گلوله توپ به میان عراقی‌ها افتاد. موجی از شادی و خنده در دل‌ها جای گرفت.
با انفجار گلوله، نگاهی به صورت حاج احمد انداختم. خنده عجیبی در صورتش پیدا بود. خنده‌ای که تا به حال همانند آن را ندیده بودم. هیچ کس باورش نمی‌شد. توپ‌هایی که تا چند ساعت پیش روی ما گلوله می‌ریختند، با ابتکار برادر ناهیدی در تعیین گرا در هدف‌یاب، حالا روی خود عراقی‌ها گلوله می‌ریختند. حال عجیبی داشتم. از شادی در پوست خودم نمی‌گنجیدم. همه خوشحال بودند و بیشتر از همه خود حاج احمد بود که اولین گلوله توپ را به سوی دشمن پرتاب کرد.
لحظه‌ای بعد از شلیک اولین توپ، برادران ارتش به دور ناهیدی حلقه زدند و رهایش نکردند. آنها هم می‌خواستند رمزکار را از ناهیدی یاد بگیرند. در آن لحظه احساس می‌کردم که تمامی برادران ارتشی برای ناهیدی و این ابتکارش سر تعظیم فرود آورده بودند. مدام دور و برش چرخ می‌زدند و رهایش نمی‌کردند.
فتح‌المبین گشایش پیروزی بود؛ پیروزی بزرگ و بی‌سابقه. در این عملیات برادران ما توانستند نزدیک به نوزده هزار نفر از نیروهای عراقی را به اسارت بگیرند و همچنین نود قبضه توپ را با کالیبرها و نوع‌های مختلف، همراه غنایم بسیاری از قبیل خودروها و ادوات نظامی را به غنیمت بگیرند.
در همین عملیات، با گوش‌های خودم جمله بزرگ و به یاد ماندنی برادر همت را نسبت به حاج احمد شنیدم که با روحی بزرگ و دلی مالامال از عشق گفت: من ناخن انگشت کوچیکه حاج احمد متوسلیان هم نمی‌شوم.
با شناختی که از حاج همت داشتم، می‌دانستم که کسی نیست که حرفی را همین طور بزند. ایشان را از زمانی که فرمانده سپاه پاوه بود، می‌شناختم. آن روزها گاهی اوقات که به مریوان سر می‌زد، سراغی هم از من می‌گرفت و بعد از احوالپرسی، طبق معمول همیشه، چون سپاه چای آماده نداشت، به قهوه‌خانه‌ای که رو به روی سپاه بود، می‌رفتیم، خوش و بشی می‌کردیم و چند استکان چای می‌خوردیم. این کار همیشگی ما بود. وقتی که حاج همت می‌‌آمد، خوشحال می‌شدم. آمدن او مساوی بود با گپ زدن و درد دل کردن.
به اهدافمان در عملیات فتح‌المبین رسیده بودیم. یک روز در بحبوحه عملیات، با خودرویی که حاج احمد میانش نشسته بود، برای سرکشی منطقه حرکت کردیم که ناگهان از دور چهره سرهنگ چرخکار در برابر رویم قرار گرفت. سرهنگ چرخکار با دست اشاره کرد که نگه دارید. نگه داشتم و سری تکان دادم.
سرهنگ چرخکار با همان چهره خندانش، دو تا قوطی کمپوت آورد نزدیکمان و گفت: بگیرید بخورید، خنک است!
در مقابل ابهت و جذبه حاج احمد، قدرت هر عکس‌العملی از من گرفته شده بود. طوری که حاجی نبیند، اشاره کردم و به آهستگی گفتم: خیلی ممنون، نمی‌خواهد.
همان طور که حرف می‌زدم، نگاهی به حاج احمد انداختم. اخم‌هایش در هم بود. او همیشه می‌گفت: موقع کار، کار است.
خودمان را به برقازیه رساندیم. نزدیک غروب بود و خورشید می‌رفت تا آخرین سرخی خودش را در پشت کوه پنهان کند. در کنار حاج احمد ایستادم و با دست، عراقیهایی را که در آن پایین مشغول فرار بودند، نشان دادم. عملیات رفته رفته می‌رفت تا به پایان برسد و نطفه عملیاتی دیگر در سینه دشت‌های جنوب کاسته شود.
تا شروع عملیات بعدی، باید چند روزی مرخصی می‌گرفتم. می‌خواستم برای زیارت آقا امام رضا(ع) سری به مشهد بزنم. با اجازه حاج احمد مرخصی گرفتم و خودم را به تهران رساندم و از تهران هم آماده حرکت به سوی مشهد شدم. سفرم 24 ساعت طول کشید و بعد از زیارت، با خیالی آسوده، آماده برگشتن به سمت اهواز شدم.
به اهواز رسیدم. بچه‌‌ها در انرژی اتمی مستقر شده بودند تا عملیات بیت‌المقدس را آغاز کنند. از شنیدن رمز، مدتی گذشته بود و عملیات می‌رفت تا به اوج خود نزدیک شود. در این میان، حاج احمد صدایم کرد: آماده باش برویم از منطقه بازدید بکنیم!
لحظه‌ای بعد همراه حاج احمد به طرف طلاییه حرکت کردم. همین طور که جلو می‌رفتیم، یک دفعه تعدادی از بچه‌ها را در بالای خاکریز دیدم. به سینه خاکریز چسبیده بودند و هلی‌کوپتر دشمن بی‌امان به سویشان شلیک می‌کرد و تانک‌ها نیز از طرفی دیگر خاکریز را به گلوله بسته بودند. نزدیکتر که رسیدیم، حاج احمد نگاهی به من کرد و گفت: برو بالای تانکی که آنجاست.
مردد نگاهش کردم. دوباره گفت: زودباش برو بالای تانک و شلیک کن!
بدون لحظه‌‌ای تأمل، به طرف تانک دویدم. هلی‌کوپتر به طرفم شلیک کرد. به هر زحمتی بود خودم را به تانک رساندم و سوار شدم تا بهتر بتوانم از تیربارش استفاده کنم. دسته تیربار را در دست گرفتم و رو به هلی‌کوپتر نشانه رفتم و شلیک کردم. مدتی گذشت، اما انگار نه من می‌توانستم هلی‌کوپتر را بزنم و نه او می‌توانست تانک را به هوا بفرستد. دو یا سه نار فشنگ خالی کردم، ولی هیچ حاصلی نداشت. در آن میان نگاهی به بچه‌ها انداختم. درمانده نگاهمان می‌کردند. حاج احمد صورتش غضبناک و عرق کرده بود؛ اما من تمام سعی‌ام را کرده بودم، ولی فایده‌ای نداشت.
برای آخرین بار با اراده‌ای مستحکم‌تر از قبل، ماشه را چکاندم. تیری بیرون نرفت. به تیربار نگاه کردم. گلوله‌هایش تمام شده بود. نشسته روی تانک، نگاهی به اطراف انداختم. بچه‌ها یکی پس از دیگری زخمی و شهید می‌شدند. نگاهم را به سمت حاج احمد برگرداندم. عصبانی بود. از روی ناامیدی نگاهی به اطراف انداختم تا سلاح بهتری برای انهدام هلی‌کوپتر پیدا کنم. بی‌نتیجه بود حتی یک قبضه آر پی جی هم نبود.
حاج احمد صدایم زد. به طرفش دویدم گفت: بپر موشک آر‌پی‌جی و مهمات بردار بیار!
بدون معطلی برگشتم و به طرف عقبه منطقه عملیاتی حرکت کردم. ده کیلومتری راه رفته بودم. اصلا حالم خوب نبود. نمی‌دانستم عاقبت کار هلی‌کوپتر به کجا رسید.
تویوتایی که پشتش پر از بار بود، نزدیک شد. جریان آوردن مهمات را برایش تعریف کردم. بی‌هیچ حرفی قبول کرد تا کمکم کند.
دو، سه کیلومتری از عقبه فاصله گرفته بودیم. از داخل تویوتا نگاهی به کنار جاده انداختم. برای لحظه‌ای تابلوی 17 کیلومتر تا خرمشهر از جلو رویم گذشت. با دیدن تابلو احساس خستگی و اضطراب به من دست داد. از یک طرف خوشحال بودم که به کمک بچه‌ها می‌رفتم و از طرف دیگر دردی عجیب به جانم افتاده بود.
ماندم. حس عجیبی برای یک لحظه وادار به ماندنم کرد. ناگهان صدای شلیک گلوله تانکی به گوشم رسید و بعد از آن موجی از خاک بود که به هوا بلند شد و ما از ماشین به بیرون پرت شدیم. به زمین که خوردم، دردم بیشتر از قبل شد. از شدت ضربه، کتفم از جا درآمد و بازویم شکست. به پشت روی زمین افتادم و ناله کردم. نفسم داشت بند می‌آمد و حالم به هم می‌خورد.
خواستم تکانی بخورم و جرأت تکان خوردن نداشتم. می‌دانستم که حاج احمد منتظر رسیدن مهمات است.
خدا خدا می‌کردم یکی سر برسد و از این وضع نجاتمان بدهد. هر کاری کردم نتوانستم انگشتان پایم را تکان بدهم. همه آنها بی‌حس شده بودند. و از شدت درد، عطش داشتم.
از دور دو برادر بسیجی را دیدم که به طرفمان می‌آمدند. خیالم راحت شد. خوشحال بودم. اما اگر درد می‌گذاشت، خوشحالی‌ام دو چندان می‌شد.
بلندم که کردند، دردم بیشتر شد. به هر مکافاتی که بود، به طرف عقبه برگشتیم. در راه بازگشت، با وجود دردی که داشتم، هر کسی را می دیدم، پیغام می‌دادم و سفارش می‌کردم تا جریان مجروح شدنم را به حاج احمد بگوید.
به عقبه که رسیدم، فکرهای آزار دهنده امانم را برید، آن قدر که درد بدنم را فراموش کردم. دلم به حال خودم و حاج احمد می‌سوخت. برای خودم از این جهت که به این حال و روز افتاده بودم و حاج احمد از این که در زیر آن آتش منتظر مانده بود تا برایش مهمات برسانم.
در آن شلوغی، خاطرم از طرف بچه‌ها جمع نبود که حتما جریان زخمی شدنم را برای حاجی تعریف کنند. همین فکر بود که بیشتر از همه نگرانم می‌کرد.
حال بدی داشتم. تا به حال خودم را این طور ندیده بودم. لحظه‌ها به سختی می‌گذشت تا این که از عقبه مرا به تهران آوردند و در بیمارستان نورافشار بستری کردند.
از بستری شدنم مدتی گذشت، ولی هیچ خبری از حاج احمد نشد. هراس داشتم که نکند جریان زخمی شدنم را نشنیده باشد. حاج احمد، ملکه تمام فکرهایم در بیمارستان شده بود.
در تمام مدتی که روی تخت استراحت می‌کردم، خاطرات گذشته یکی یکی به سراغم می‌آمدند و در تمامی خاطراتم حاج احمد سر آمد بود. بیمارستان خسته کننده بود و بدون خاطرات جنگ، غیرقابل تحمل می‌شد. در بیمارستان یاد گرفته بودم که در تنهایی به نقطه‌ای خیره شوم و خاطراتم را مرور کنم.
بیمارستان‌ هم نتوانست مرا زیاد اسیر خودش کند. بعد از مدتی با بازوی شکسته بلند شدم و راه افتادم. در شهر خودم غریب بودم و احساس غریبی می‌کردم. حس بدی داشتم. عملیات بیت‌المقدس با موفقیت و پیروزی ما تمام شده بود. خبر شهادت بسیاری از برادران را هم شنیده بودم. از طرفی از حاج احمد بی‌خبر بودم، تا اینکه یک روز در جماران ناگهان او را دیدم. با دیدنش آن قدر خوشحال شدم که تمام درد این مدت را فراموش کردم. به سرعت به طرفش رفتم. دست دادم و با دست آویزان به گردن، در آغوشش گرفتم. شادی‌هایم زود به پایان رسید. حاج احمد جواب سلامم را داد، اما نه به آن گرمی که قبلا می‌داد. دستم را گرفت، ولی نه به محکمی گذشته. رویم را بوسید، ولی نه با آن عشق گذشته. انگار حاجی با من بیگانه بود. تمام فکرها و ترس‌های گذشته مثل پتکی محکم بر سرم کوبیده شد. می‌دانستم و فهمیده بودم که حاج احمد دارد با حالت قهر با من برخورد می‌کند. شستم خبردار شد که خبر مجروح شدنم به گوش حاجی نرسیده است.
از آنچه می‌ترسیدم به سراغم آمده بود. حاجی فکر می‌کرد فقط بازویم شکسته. هنوز از این فکرها بیرون نیامده بودم که نگاه تلخ حاج احمد را بر روی صورتم احساس کردم. تا به حال این طور به من نگاه نکرده بود و لحظه‌ای بعد، آخرین سخنش با من مثل نمکی بود بر تمام زخم‌هایم.
تو کجا بودی؟
تا آمدم حرفی بزنم، غضبناک‌تر از گذشته گفت: تو چرا نگفتی و آمدی عقب؟
با شنیدن این حرف سست و بی‌حال شدم. حاجی نگاهش را از من گرفت. درد دستم انگار بیشتر شده بود. انگار تمام دردها یکباره به سراغم آمده بودند. خواستم همه چیز را برایش توضیح بدهم، اما گنگ و گیج در جایم وا رفتم.
نمی‌خواستم گمان کند رفیق نیمه راهش هستم و زیر آتش تنها رهایش کردم.
می‌خواستم خیلی چیزها را بگویم، ولی افسوس که هیچ کلمه‌ای به کمکم نیامد.
آن روز حاج احمد آمده بود خدمت امام. بعد هم از من خداحافظی کرد و دیگر هیچ وقت همدیگر را ندیدیم. حاجی رفت؛ شاید سرد و دلزده از دوستی مثل من.
انسان تا زمانی که حرف می‌زند، زنده می‌ماند و من تمام آنچه را که باید برای حاجی می‌گفتم، نگفته بودم. به خاطر همین نگفتن هم آشوبی در دلم به پا شده بود. خسته بودم و دلزده.
عملیات بیت‌‌المقدس هر چند پر از پیروزی بود، ولی انگار برای من خاطره خوبی نداشت.
ای کاش می‌شد با حاجی می‌رفتم یا ای کاش...!
فقط آن وقتی می‌توانستم به جبهه و واقعیت‌های آن خوب فکر کنم که از خاک آن منطقه دور بودم؛ درست آن زمانی که از شلوغی و گرمی جنگ فاصله گرفتم. همیشه برای فکر کردن، بیرون گود بودن بهتر است تا داخل آن. در تمام طول مدتی که تنها بودم، به این مسئله فکر می‌کردم؛ جنگ، جبهه و حاج احمد. تمام اینها در دو نکته خلاصه می‌شد: مردان جبهه و پیروزی‌های آن.
از تمام این مردان، فقط حاج احمد متوسلیان بود که توانست به تمام محورهای واقعیتی نزدیک شود. من کسی را در طول جنگ کامل‌تر، بی‌باک‌تر و شجاع‌تر از او ندیدم. پرکار بود و پرتلاش. انگار تمام صفات پسندیده و سختکوشی یک جا در وجود حاج احمد جای گرفته بود. کسی که هیچ وقت نگران تهران نبود و حتی خیال برگشتن هم نداشت.
می‌خواستم جبهه را رها کنم و در تهران بمانم. دیگر آن سبکی گذشته را نداشتم. روحم مدام در معرض تعرض بود. تا پیش از این جریان، مثل ماهی بودم که بدون آب زندگی برایم ممکن نبود. جبهه، آب حیات و زندگانی بود و من ماهی درون آن، ولی این بار مسئله فرق داشت.
گاهی از وقت‌ها، انسان در خارج گود که ایستاده، به راحتی دیگران را نقد می‌کند و کارهای بد و خوب آنان را می‌بیند، ولی وقتی نوبت به خودش می‌رسد، از داخل به خود و کارهایش نگاه می‌کند و مسائل را می‌سنجد. از اینکه از بیرون چشم به خودش بدوزد، وا همه دارد. و حالا تمام اینها بر رفتار و فکرهای من صدق می‌کرد. می‌خواستم پشت پا به یک سری عقایدم بزنم.
قصه تلخ یک برخورد را فراموش نکرده بودم. حضوری را در جبهه احساس می‌کردم که با وجود من سازگاری نداشت. دو فکر متضاد که وجود یکی، بسته به نبود دیگری است. نمی‌خواستم تا با آنچه دوست نداشتم روبه رو شوم.
راضی به این نمی‌شدم که فضای خوب و مقدس جبهه را با جنگ اعصاب سپری کنم. می‌خواستم خدمت کنم، نه اینکه روحم را آزار بدهم. بدون حاج احمد بودن، یعنی رو به رو شدن با این مشکلات.
دوست نداشتم فکر یگان دیگری را در سرم راه دهم. تنها خانه آشنا خانه‌ای بود که خودمان ساخته بودیم و تنها دوستان من، دوستانی بودند که لحظه به لحظه جنگ را با آنان سرکرده بودم. غربت در یگان دیگر را نمی‌توانسم تحمل کنم و نمی‌خواستم در جای غریب کار کنم. حتی یکی دو بار قدم از قدم برداشتم، ولی تنها نام آشنا در ذهن من تیپ محمد رسو‌الله (ص) بود. یگان‌های دیگر برایم بیگانه بودند و این بیگانگی و عیب، به من بر می‌گشت نه یگان‌های دیگر.


راوی: علی چرخکار
+ نوشته شـــده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعــت7:7 تــوسط جلال الدين حامي |