چگونه راه شهيد همت را ادامه دهيم؟! چگونه همت وار رفتار كنيم؟!

♥•٠·˙
اگر کسی عبادات و نمازهای طولانی داشت، ملاک عبودیت نیست. بله اگر نماز طولانی داشت با حضور، این ملاک می شود.
اگر این عبادات کاشفیت از محبت خدا داشته باشد، خیلی خوب است. اما اگر کاشفیت از محبت ندارد، فقط شنیده که فلان عبادت را باید انجام داد، دعای کمیل را باید شب جمعه بخوانم، این بایدها یک وقت انسان را بیچاره می کند. یا این که فقط برای ثواب انجام دادن.

افرادی که نوافل و عبادات را از روی زور و تحمیل انجام می دهند و می گویند: باید بخوانم... عزیزمن، معالجه باید ریشه ای باشد نه سطحی.

مثلا به کسی که عاق والدین است بگو: برو چهل بار سوره یس را بخوان، ده تا زیارت عاشورا بخوان، چه فایده ای دارد؟ این ریشه ای نیست و هیچ فایده ای ندارد.

┘◄ استاد فاطمی نیا


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه یکم آبان 1393 توسط جلال الدين حامي
ما از دیدار امام زمان محروم شده ایم اما;

هیچکس از این تحریم صدایش در نیامد،

نه مذاکره ای..

نه توافق نامه ای..

نه تلاشی برای اعتماد سازی..!
اللهم عجل لولیک الفرج

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه سی ام مهر 1393 توسط جلال الدين حامي



نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط جلال الدين حامي



نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط جلال الدين حامي
مدت ها بود که نتوانسته بودم یا نگذاشته بودند یا سعادت نداشتم که این وب نوشت را بروز کنم و در آن مطلب بگذارم ... خیلی وقت بود از اصالت واقعی خودم کمی دور شده بودم؛ شاید آفت فعالیت های سیاسی و بعضاً اجتماعی هم همین باشد ...

خیلی وقت هست که دلم می خواست ... اما نمی شد ...

خیلی وقت است که نمی گذاشتند ... دغدغه هایی که اولویت ها را برایم تغییر داده بودند ... هرچند ناخودآگاه ... یادم رفته بود که همت وار را انتخاب کرده بودم؛ یادم رفته بود که با همت زندگی می کردم؛ یادم رفته بود که من که هستم!!!

خوب است گاهی با خود بنشینیم و فکر کنیم ... خوب هست گاهی یادمان نرود زکجا آمده ایم ... آمدنمان بهر چه بوده ... به کجا می رویم  و ...

خیلی وقت بود نتوانسته بودم فکر کنم ... خیلی وقت بود با خودم درد و دل نکرده بودم ... خیلی وقت بود تنهایی اشک نریخته بودم ... و هزار خیلی وقت بود دیگر ...

شاید همه ای ن ها دست به دست هم داده بودن که ناخودآگاه و ناخواسته این وب نوشت هم بروز نشود ... بالاخره برای یک کار عبادی یا فرهنگی مقدماتی لازم هست ...

کما اینکه خیلی ها دلشان می خواهد نماز شب بخوانند ولی قسمت تعداد کمی از افراد می شود ... چون خیلی از اعمال دیگر مانع این می شود که سعادت نماز شب خواندن نصیب افراد شود ...

نوشتن این وب نوشت هم همینطور است؛ نوشتن از شهدا لیاقت می خواهد ... استفاده از نام همت سعادت می خواهد .... شاید آن قدر خودم را گم کرده بودم که نمی شد و نباید اینجا سر می زدم ...

بهرحال خوشحالم که توانستم برگردم... امیدوارم بتوانم بروز باشم و مهم تر از همه بتوانم بمانم ...

 

گفتند از او چیزی نمانده جز یک ....

                                                                 راه ناتمام ...

جلال الدین صدری



نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 توسط جلال الدين حامي

ما تنهــــــا با کسانـــــی کـــار داریـــــم که رهـــرو عشــــقنـد ...


" شهیــد مجیـــد پـازوکــــی "



نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهارم آذر 1392 توسط جلال الدين حامي

شهید همت رو به دو رزمنده کرد و گفت: شما دو نفر از این ساعت می‌روید پیش آقای محسن رضایی و به او می‌گویید برود به امام بگوید دیگر از این ساعت لشکری به اسم حضرت رسول نداریم، چون بچه‌ها حرف‌شنوی ندارند.

خبرگزاری فارس: پیام شهید همت برای فرمانده سپاه





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 توسط جلال الدين حامي

سردار فلکی گفت: آخرین دیدار بنده با شهید همت زمانی بود که از طرف شهید رستگار کالکی را خدمت ایشان بردم تا به او نشان دهم، او در حال شستن لباس بود و هنگامی که آب آن را می‌گرفت، کالک را نگاه کرد.

خبرگزاری فارس: روایتی از لباس شستن شهید همت




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 توسط جلال الدين حامي

هـیـچ راهـی بـرای آن کـه از آیـنـده بـاخـبـر شـویـم و بـدانـیـم کـه چـه در انـتـظـار مـاسـت وجـود نـدارد.

پـس ای نـفـس، بـر خـدا تـوکـل کـن و صـبـر داشـتـه بـاش . . .

هـمـه چـیـز از جـانـب او سـت کـه مـی رسـد و ایـن چـنـیـن هـر چـه بـاشـد نـعـمـت اسـت...



نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و نهم دی 1391 توسط جلال الدين حامي
> توبه = پاکی



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 توسط جلال الدين حامي
به اینها میگن مرد...

چرا شرمنده نمی شوم …

به کدامین شهید بابا می گویی؟؟

چرا شرمنده نمی شوم!



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 توسط جلال الدين حامي

وقتی می‌روی آرزوی ماندن می‌کنی...


وقتی برمی‌گردی باور نمی‌کنی که برگشتنی بودی، نه ماندنی...


و این ژرف‌ترین غم عالم است...


.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه نوزدهم دی 1391 توسط جلال الدين حامي

تنـــــها پـروانــــــه هــا مـی دانــــنـــــــد
شــــهـادت از شـــــــــــهــــــد شــــیرین تـر است...
.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه دوازدهم دی 1391 توسط جلال الدين حامي

رؤیاے آیت الله بهجت درمورد فتنه 88؛قبل از وقوع »

در دیدارے که اواخر سال86 با ایشان داشتم فرمودند:

« آقای خمینے را خواب دیدم که جلوے من نشسته،ضعیف و رنجور.
ناگهان سکته کرد و ازدنیارفت.
این بدین معناست که نهضت ایشان تا کنون بوده،ولے دچار مشکل مےشود.
براے پیشگیرے از آسیب،به آقای خامنه اے پیغام دادم که :
من براے پیشگیرے از آسیب اقداماتے انجام دادم،شما هم کارهایے را انجام دهید»

بعد به اینجانب فرمودند:شما هم کارے بکنید.
گفتم:غیر از دعاوذکر چه مےتوان کرد؟
فرمودند:«قربانے وصدقه موثر است»

آیت الله ریشهرے



نوشته شده در تاریخ شنبه نهم دی 1391 توسط جلال الدين حامي
فرماندهان عراقی در پاسخ به سوال صدام که چرا نمی توانيد وارد شهر خرمشهر شويد ، گفته بودند :
جوان 27 ساله ای به نام جهان آرا مانع از اين کار می شود‌ !
" جوانی که با همرزمانش و با مقدار بسیار کمی سلاح توانستند جلوی 400 تانک و چند لشکر رو بگیرند "
درود بر روح پاک تمامی شهدای ایران زمین ♥


نوشته شده در تاریخ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 توسط جلال الدين حامي
تعداد گونی‌ها زیاد بود و شاید به دویست هم می‌رسید. از آن جالب‌تر دیدم یک نفر جارو به دست گرفته و خاک‌های روی گونی را جارو می‌کند و پایین می آید. خوب که دقت کردم ممد‌گره را شناختم.

خبرگزاری فارس: دیده‌بانی به نام «ممد گره»

 عقب نشینی گسترده عراق در سال 1361 باعث تغییرخط پدافندی بچه های همدان شد و شهر سر پل ذهاب از امنیت نسبی برخوردار شود. درمیان نیرو های اثر گذار خط مقدم که تلاش آنان بسیار محسوس است، نیروهای دیده‌ بان رزمنده هستند که با شجاعت مثال زدنی پیشانی لشگرها و تیپ‌ها را تشکیل می‌دهند. دیده بانان باید دارای ایمان قوی باشند تا بتوانند ساعت ها در شرایط سخت، جابجایی و فعالیت های نیروهای عراقی را رصدکنند و پیروزی یا شکست نیروها مدیون تلاش آنهاست.

به ‌ارتفاع شهید صفایی رسیدم. دیدم از پایین تا بالای تپه با گونی‌های پر از خاک پله درست کرده‌اند. تعداد گونی‌ها زیاد بود و شاید به دویست هم می‌رسید. از آن جالب‌تر دیدم یک نفر جارو به دست گرفته و خاک‌های روی گونی را جارو می‌کند و پایین می‌آید. خوب که دقت کردم «ممد ‌گره» را شناختم.





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 توسط جلال الدين حامي

 بسیار دلم می‌خواست بتوانم عاشورا را شهرضا باشم و عجیب علاقه به سینه‌ زدن و عزاداری در این روز بزرگ را داشتم ولی به علت اینکه در اینجا کسی نبود و در ضمن کار بسیار زیاد بود، لذا نتوانستم بیایم؛ به آقا بگویید به جای من هم سینه بزند.

خبرگزاری فارس: سفارش شهید همت برای عزاداری عاشورا+تصویر نامه

شهید همت که در آبان ماه 1359 در سنگر جهاد و مقاومت غرب کشور حضور داشت، طی نامه‌ای برای خانواده‌اش نوشت:





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 توسط جلال الدين حامي

آیت‌الله رسولی محلاتی که به عنوان قدیمی‌ترین و نزدیک‌ترین یار و امین امام، ویژگی منحصر به فردی در میان اصحاب آن حضرت دارد، پس از رحلت بنیان گذار جمهوری اسلامی، عهده‌دار یکی از مهمترین شئون بیت مقام معظم رهبری«مدظله» گردید. حضور و همکاری آیت‌الله رسولی و دیگر اصحاب دیرین و ریشه دار حضرت امام خمینی در کنار مقام معظم رهبری، نشان از پایداری یاران راستین امام در خط امام و وفاداری آنها به مهمترین میراث امام یعنی ولایت فقیه است.

آیت‌الله رسولی همواره به موازات مسئولیت های مهم در بیت حضرت امام و بیت مقام معظم رهبری و نیز سایر فعالیت های مذهبی، اجتماعی و فرهنگی، از پیشتازان عرصه تألیف و تحقیق علمی بوده و با نزدیک به یکصد جلد تألیف، ترجمه و تحقیق و تصحیح آثــار علمــی در رشته های گوناگون، از پر کارترین نویسندگان و محققین معاصر شناخته شده است.





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 توسط جلال الدين حامي

رئیس سیا، فرمانده پرجذبه و پرافتخار ارتش آمریکا، كسي كه عده‌اي او را آيزنهاور آينده ايالات متحده مي‌دانستند به واسطه چند ایمیل خصوصی بی‌حیثیت شد و تمام!





ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 توسط جلال الدين حامي
دوستش که همراهش بود گفت: «حاجی هنوز غذا نخورده، قبل از اینکه جلسه شروع بشه، اگه غذایی چیزی دارین بیارین تا حاجی بخوره.» رفتم و دو تا بشقاب باقالی پلو با دو تا تن ماهی آوردم و گذاشتم جلوی حاج همت و دوستش.

حاجی همینطور که صحبت می کرد مشغول خوردن غذا شد. لقمه اوّل را که می خواست در دهانش بگذارد، پرسید:
«بسیجی ها شام چی داشتن؟

-از همینا
-همین غذایی که آوردی جلوی من؟

-بله، همین غذا.

-تن ماهی هم داشتند؟

-فردا ظهر قراره بهشون تن ماهی بدیم.

-به من هم فردا ظهر تن ماهی بدین.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 توسط جلال الدين حامي
شهید ابراهیم هادی:

تمام مشکل ما این است که

رضایت هر کس برایمان مهم است به جز رضایت خدا .



نوشته شده در تاریخ شنبه هشتم مهر 1391 توسط جلال الدين حامي
سـه گـنــاه اسـتــــ کــه کـیـفــرشـــان در هـمـیــــن دنـیــاسـتــــــ :

آزردن پـــــدر و مــــادر
ســتـــــم بـــه مــــردم
نـــاسـپــــاســی نـسـبــتـــــ بـــه خـــوبـیــهــــای دیـگــــــران




نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 توسط جلال الدين حامي
دینــدار آن اسـت کـه در کشــاکـش بلا دینــدار بمانـد

وگر نه در فراغت وصلح چه بسیارند اهل دین

(سید مرتضی آوینی)
.


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه هشتم شهریور 1391 توسط جلال الدين حامي

مشهور ترین دانشمند یهودی علم ژنتیك، پس از مطالعه آیات قرآنی ، دین اسلام را برگزید.

به گزارش جهان به نقل از تقریب، رابرت گیلهم، یكی از بزرگترین دانشمندان علم ژنتیك است كه تحقیقاتی در زمینه رابطه زوجیت و تأثیرات آن بر زوجین داشته است.

این دانشمند یهودی كه رئیس كانون تحقیقات آلبرت انیشتین نیز می‌باشد، با مطالعه آیات قرآن در رابطه با عده زن مطلقه و مقایسه آن با تحقیقات خود، به این نتیجه رسیده است كه دین اسلام كامل‌ترین دین محسوب می‌شود.

وی در تحقیقات خود به این نتیجه رسیده است كه پس از گذشت سه ماه از جدایی زوجین، اثار زوجیت در طرفین از بین می‌رود و  در آیات قرآن كریم نیز آمده است كه زن مطلقه باید ۳ ماه عده نگه دارد. لذا رابرت گیلهم با مقایسه ادله علمی با آیات قرآن به این باور رسیده است كه دین اسلام برتر از دین یهود بوده و تنها دینی است كه پاكی زن را تضمین كرده است؛ بر این اساس زن مسلمان نیز پاك ترین زنان روی زمین خواهد بود.

به نظر می رسد مشاهده معجزات گوناگون تنها می تواند باعث محکم شدن اعتقادات افراد برای برتری یک دین باشد. اما برای پذیرفتن یک دین به عنوان دین برتر تنها باید به وجدان بیدار انسان ها مراجعه کرد همانگونه که هم اکنون با افزایش اطلاعات نسبت به ادیان، شاهد گسترش روز افزون دین اسلام در کره خاکی می باشیم.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه ششم شهریور 1391 توسط جلال الدين حامي
طلاهایش را که داد از در ستاد پشتیبانی جنگ بیرون رفت
جوان داد زد
خانوم رسید طلاها !
خندید و گفت
من برای پسرم هم رسید نگرفتم


نوشته شده در تاریخ سه شنبه دهم مرداد 1391 توسط جلال الدين حامي

خاطرات شیرین در روزگاران دفاع مقدس هم برای رزمندگان و هم برای ما که پس از سال‌ها آنها را مرور می‌کنیم، شیرینی دلپذیر و جان و روح می‌نشیند. این متن نیز یکی از همان رویدادهاست:

  مهدی باکری به ساعتش نگاه کرد. سه ساعت از قرارش با حمید (برادرش) می‏گذشت؛ اما هنوز او نیامده بود. دلش شور می‏زد. دعا می‏کرد که حمید گیر مأموران مرزی نیفتاده باشد. آخرین نامه‏ای را که حمید از طریق یکی از دوستانش فرستاده بود، در آورد و دوباره خواند:

مهدی جان، سلام. حالت چطوره؟ از آخرین دیدارمان یک ماه می‏گذرد. حال من خوبه و شرمنده تو هستم. تو با آنکه خدمت نظام وظیفه‏ات را انجام می‏دهی، اما خرج تحصیل مرا می‏دهی، آن هم در یک کشور خارجی! من در شهر «آخن» آلمان تحصیل می‏کنم. مهدی جان! حالا که شعله‏های انقلاب آتش به خرمن رژیم پوک شاهنشاهی زده، دیگر طاقت ماندن در اینجا را ندارم. این بار که به سوریه می‏آیم و با توشه‏ای مهم قاچاقی به ایران باز می‏گردم. موعد دیدار ما، صبح روز هیجدهم آذر ماه در همان جایی که می‏دانی! قربانت برادرت حمید باکری!

 

مهدی سیاهی کسی را دید که از دور می‏آمد. از تپه سرازیر شد. دوید. حمید، عرق‏ریزان با دو کوله بزرگ بر دوش می‏آمد. به هم رسیدند. حمید، کوله‏ها را بر زمین گذاشت و همان‌جا از خستگی بر زمین نشست. مهدی بغلش کرد، شانه‏هایش را مالید و پرسید: چی شده حمید، زهوارت در رفته؟!

حمید که نفس‌نفس می‏زد به خنده افتاد و گفت: شانس آوردم، کم مانده بود گیر ساواکی‏ها بیفتم.

ـ چی، ساواکی‏ها؟

ـ آره. بیا تا در راه برایت تعریف کنم.

حمید بلند شد. مهدی یکی از کوله‏ها را برداشت. از سنگینی کوله، بدنش تاب برداشت. به طرف قاطر کرایه‏ای که مهدی آورده بود رفتند و کوله‏ها را روی قاطر سوار کردند. بعد حمید گفت: از سوریه که سوار اتوبوس شدم، چشمم به یک مرد جوان لاغر و چشم درشت افتاد که بهم خیره شده بود. یکریز مرا می‏پایید. اول توجهی بهش نکردم؛ اما نزدیکی مرز ایران دیدم این‌طور نمی‏شود. راستش کمی ترسیدم. فکری شدم که نکند ساواکی باشد. نزدیک مرز اتوبوس جلوی یک رستوران ترمز کرد. منم آهسته بار و بندیلم را برداشتم و دور از چشم دیگران زدم به چاک و تا اینجا یک نفس آمدم.

ـ حالا ببینم بارت چی هست که اینقدر سنگینه؟

ـ سلاح و مهمات!

ـ خیلی خوب شد. با اینها می‏توانیم حسابی جلوی ساواکی‏ها در بیاییم. حمید روی قاطر پرید. مهدی افسار قاطر را کشید و به سمت روستا راهی شدند.

حمید گفت: آخر من بروم جلسه چه بگویم؟

مهدی خندید و گفت: باز شروع شد. گفتم که قراره فرماندهان لشکرهای سپاه و ارتش دور هم جمع بشوند و برای عملیات آینده برنامه‏ریزی کنند. ناسلامتی تو معاون من هستی. باید جور مرا بکشی. نگران نباش. رییس جلسه برادر همّت، فرمانده لشکر محمّدرسول اللّه(ص) است. با او هم آشنا می‏شوی.

حمید لبخندزنان گفت: باشد. بزرگ‌تری گفته‏اند و کوچک‌تری!

مهدی، حمید را هل داد بیرون. حمید سوار موتور تریل شد و به سوی قرارگاه رفت.

حمید بیشتر فرماندهان را می‏شناخت. در گوشه‏ای پیش حسین خرازی نشست و گفت: حاج حسین! پس این حاج همّت کجاست؟

ـ هر جا باشد الان سر و کلّه‏ اش پیدا می‏شود.

در اتاق به صدا در آمد و همت وارد اتاق جلسه شد. همه بلند شدند. حاج همت با فرماندهان دست داد و احوالپرسی کرد. چشمان حمید با دیدن او از تعجب گرد شد. همت به حمید رسید. چشمش به حمید که افتاد، اول کمی نگاهش کرد، بعد او هم مات و مبهوت بر جا ماند. هر دو چند لحظه‏ای به هم خیره ماندند؛ بعد لبانشان کش آمد و همدیگر را بغل کردند. خرازی پرسید: چی شد آقا حمید، تو که حاج همت را نمی‏شناختی؟

حمید خندید و جواب نداد. آخر جلسه بود که مهدی رسید سلام کرد و کنار حمید نشست. اما دید که حمید و همت هر چند لحظه به هم نگاه می‏کنند و زیر بُلکی می‏خندند. تعجب کرد. نمی‏دانست آن دو به چه می‏خندند.

جلسه تمام شد. همت به سوی حمید و مهدی آمد. مهدی پرسید: شما دو نفر به چی می‏خندید؟

حمید خنده‏ کنان گفت: آقامهدی، ماجرای آمدنم از ترکیه به ایران یادت هست؟ همان موقع را که گفتم یک ساواکی تعقیب ‏ام می‏کرد؟

مهدی چینی به پیشانی انداخت و بعد از لحظه‏ای گفت: آهان، یادم آمد...خُب منظور؟

حمید دست بر شانه همت گذاشت و گفت: آن ساواکی، ایشان بودند!

مهدی جا خورد. همت خندید و گفت: اتفاقاً من هم خیال می‏کردم شما ساواکی هستید و دارید مرا تعقیب می‏کنید. به خاطر همین، از رستوران نزدیک مرز، پیاده به طرف مرز ایران فرار کردم!

مهدی خندید و گفت: بنده‏ های خدا، الکی الکی کلّی پیاده راه رفتید. اما خودمانیم. قیافه هر دویتان به ساواکی‏ها می‏خورد!         خنده آنها فضای قرارگاه کربلا را پر کرد....



نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 توسط جلال الدين حامي

ܓܨ بسم الله....

ماه من…[♥]
بی تو آسمان دیدنی نیست
و خورشید را یاوری نیست تا آفتابش را حتی شب ها به ما برساند…
بی تو ای آقا… چقدر سخت می گذرد،
آنقدر سخت که نمی شود بی تو بودن را تصور کرد…
بی خود نیست که مادر شهیدی می گفت، خدا آن روز را نیاورد که ما بی ❤خامنه ای ❤باشیم…

✓ سلامتی حضرت آقا صلوات




نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 توسط جلال الدين حامي
بابا میای بریم کوه؟
چرا بریم کوه بابایی؟
میخوام ازون جا بلند به خدا بگم
من پا نمی خوام
پاهامو بده به بابام
تا منو راحت بغل کنه.....!


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 توسط جلال الدين حامي


امام علی علیه السلام:
از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمودند:

ویران کننده لذت ها (مرگ) را بسیار یاد کنید.

(تحف العقول ص174)



نوشته شده در تاریخ دوشنبه هشتم خرداد 1391 توسط جلال الدين حامي
خدایا
آرزو می کنم ، آنچه را آرزو کنم ، که تو دوست داری
و آن آرزو را اجابت نمایی که نیک فرجامم نماید .
لیله الرغائب شب آرزوهاست
برای اجابت آرزوهای هم آرزو کنیم . . .



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه چهارم خرداد 1391 توسط جلال الدين حامي